به وب سايت حسينيه نبي اكرم (ص) شهر سيدنى - استراليا خوش آمديد
http://www.h-alnabi.com

خطابه زينب (س ) در دار الاماره ابن زياد

زينب كبرى (س ) نه تنها با مردم كوفه سخن گفت و آنان را بر كار زشتى كه مرتكب شده بودند ملامت و عتاب كرد، كه در دارالاماره ((ابن زياد)) نيز چنان نيرومندانه ايستاد و سخن پرخاشگرانه گفت و آن پليد را كه سرمست پيروزى (پندارى ) بود، حقير و كوچك شمرد كه توان سخن گفتن را از او گرفت .
ابن زياد براى اينكه زينب كبرى (س ) را كوچك بشمارد، رو به آن حضرت كرده و گفت : خداى را شكر، كه شما را رسوا نمود و مردان شما را كشت و وحى و اخبارتان را دروغ گردانيد!!
زينب (س )، اين مرد آفرين روزگار، بى آنكه هيبت مجلس در روح بلندش كوچك ترين تاءثيرى گذارد، با نگاهى تحقيرآميز، در پاسخ فرمود:
((الحمد لله الذى كرمنا بنبيه و طهرنا من الرجس تطهيرا. انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا. ثكلتك امك يا ابن مرجانة ))؛ حمد و سپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش گرامى داشت و از هر پليدى و آلودگى پاك و مبرا ساخت و همانا شخص ‍ تبه كار رسوا مى شود و بدكار دروغ مى گويد و او غير از ماست مادرت به عزايت بنشيند، اى فرزند مرجانه
عبيدالله در حالى كه از خشم ، رگ هاى گردنش پر از خون شده بود، با مسخره گفت : چگونه ديدى كار خدا را درباره برادرت و خاندانت ؟
زينب (س ) با همان بى اعتنايى فرمود:
((ما راءيت الا جميلا اولئك قوم كتب الله عليهم القتل فبرزو و الى مضاجعهم و سيجمع الله بينك و بينهم فتختصمون عنده فانظر لمن الفلج يابن مرجانة ))؛ هر چه ديدم (چون در راه خدا بود) زيبايى و خير بوده است .
آنان گروهى بودند كه خداوند كشته شدن را بر آنها نوشته بود و از اين روى (مردانه ) به قتلگاه خويش شتافتند و زود است كه خداوند تو و آنها را در يك جا جمع كند و در پيشگاه او محاكمه شويد، تا معلوم شود حق با كيست اى پسر مرجانه

دفاع از امام سجاد امام سجاد(ع ) را در برابر ابن زياد آوردند. پرسيد: تو كيستى ؟ فرمود: من على بن الحسينم . گفت : على بن الحسين كه در پيكار با ما كشته شد و خدا او را از پاى در آورد. فرمود: آن شير بيشه شجاعت كه شربت شهادت نوشيد برادر من على (ع ) بود كه او را بر خلاف انتظار تو مردم شهيد كردند نه خدا. پسر زياد گفت : چنان نيست كه مى گويى ، بلكه خدا او را كشت . امام سجاد (ع ) اين آيه را تلاوت فرمود كه مردمان را در هنگام فرا رسيدن مرگشان مى ميراند. پسر زياد خشمگين شده و گفت : شگفتا هنوز آن جراءت و توانايى در تو باقى مانده كه پاسخ مرا بدهى و گفته مرا زير پا اندازى . اينك بياييد او را برده و گردن بزنيد.
زينب (س ) بى تاب شده خود را به دامن سيد سجاد انداخته ، پسر مرجانه را مخاطب قرار داد و فرمود: آن همه خونها كه از نما ريختى ، هنوز كاسه انتقام تو را لبريز نكرده و آرام نگرفته كه باز هم مى خواهى گرگ وار خون ما را بياشامى ؟
آن گاه دست به گردن سيد سجاد درآورده فرمود: سوگند به خدا دست از يادگار برادر بر نمى دارم و از او جدا نمى شوم و اگر مى خواهى او را به قتل آورى مرا هم با او بكش . 

پسر زياد، نگاه عجيبى به عمه و برادرزاده نموده و گفت : شگفت از خويشاوندى و مهر پيوندى ! سوگند به خدا خيال مى كنم زينب دوست مى دارد هر گاه قرار شود برادرزاده او را بكشم ، او را هم با وى به قتل برسانم . آن گاه دستور داد دست از او برداريد و بيمارى و ناتوانى براى بيچارگى او كافى است . (ع ) در مجلس ابن زياد

آيينه عفاف در مجلس ابن زياد

اسيران آل پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به مجلس ‍ پسر زياد وارد كردند. در ميان اسيران ، زينب كبرى يا آيينه عفت و پاكدامنى و فصاحت على (ع ) كه سخت اندوهناك بود و كهنه ترين جامه ها را پوشيده بود، به طور ناشناس در يك طرف مجلس قرار گرفت و كنيزان اطرافش را احاطه كردند.
ابن زياد پرسيد: اين زدن كه از برابر ما گذشت بو در يك طرف مجلس قرار گرفت و زنان اطراف او را گرفتند كيست ؟
زينب (س ) پاسخ او را نداد.
پسر زياد بار ديگر همان سؤ ال را مكرر كرد. يكى از كنيزان او را معرفى كرده و گفت : اين زن ، يادگار زهرا دختر رسول خداست .
ابن زاد كه او را شناخته ، مخاطب ساخته و گفت : ستايش خدا را كه شما را رسوا كرد و از دم تيغ گذرانيد و دروغ شما را آشكار نمود.
زينب (س )، در اين جا طاقت نياورده و فرمود: ستايش خدا را كه ما را به بركت پيمبر بزرگوارش گرامى داشته و از پليدى پاك و پاكيزه نموده و همانا آدم بدكار رسوا مى شد و دروغ مى گويد و او هم غير از ماست .
پسر زياد پرسيد: چگونه يافتى كارى كه خدا با خاندان تو به انجام آورد؟
زينب (س ) فرمود: خداى متعال كشتن در راه خودش را براى آنان مقدر فرموده بود و آنها به طورى كه او اراده كرده بود كشته شدند و به آرامگاههاى هميشگى خود رهسپار شدند و به زودى خدا ميان تو و ايشان گرد خواهد آورد و در پيشگاه داد او حجت خواهند كرد و با شما دشمنى خواهند نمود.
از اين سخنان كه بر خلاف انتظار پسر زياد بود و نمى خواست در چنان محفلى با اين گونه سخنان رو به رو شود، آتش خشمش شعله ور شد و خواست او را سياست كند.
عمروبن حرث به شفاعت برخاسته ، اظهار داشت : اى پسر زياد، گوينده اين سخنان زن است و زن را نمى توان در برابر گفته هايش ‍ مؤ اخذه كرد و از او خرده گيرى نمود. 

پسر زياد كه پاسخ صحيحى نداشت ، دهان نحس خود را گشوده و گفت : خداى متعال دل مرا از كشتن سركشان و عاصيان خاندان تو شفا داد.
زينب (س ) از شنيدن اين گفته سخت ناراحت شد، چنان كه سراپاى او را آتش زد و شروع كرد به گريستن و فرمود:
اى بى حيا! به جان خودم سوگند، بزرگ مرا شهيد كردى و پرده عزت و آرزوى مرا دريدى و شاخه بارور مرا جدا نمودى و اصل مرا از بن برانداختى و هر گاه از چنين امر خيرى كه اساس آسمان و زمين را به لرزه در آورد شفا پيدا كردى ، چنان است كه مى گويى شفا يافته .
پسر زياد كه اين بار هم با سخنان درشت و در عين حال اندوه آور رو به رو شد، گفت : اين زن سخن پرداز است و پدر او هم سراينده سخن پردازى بود.
زينب (س ) فرمود: زن را با سخن پردازى چه مناسبت ! من علاوه بر اين ماءموريت ، كار ديگرى دارم كه بايد به انجام آن بپردازم : 

ليكن بى حيايى و خونريزى تو كار مرا به جايى رسانيد كه بايد آتش درونى خود را بدين وسيله خاموش بسازم

خطابه زينب (س ) در مجلس يزيد

زينب (س ) پس از ورود به شام و حضور در مجلس يزيد، با سخنان على گونه اش چنان يزيد را رسوا كرد و او را به گريه واداشت كه توان پاسخ گويى از او سلب شد.
زينب در مجلس شام خطاب به يزيد كرده و فرمود:
((افسوس كه ناچار به گفت و گو با تو هستم ، و گرنه من تو را كوچك تر و حقيرتر از اين مى دانم كه با تو سخن گويم ...قسم به خدا كه جز از خدا ترسى ندارم و جز به او نزد كسى شكايت نمى برم ...هر مكر و خدعه اى دارى به كارگير و هر تلاشى دارى بكن و هر چه مى توانى با ما دشمنى نما؛ ولى بدان ، به خدا سوگند نمى توانى ياد ما را محو كنى و ذكر اهل بيت را از بين ببرى .))
آن گاه سخنانى كوتاه رد و بدل مى شود و پس از اين كه تمام حاضران با شگفتى و تعجب ، اين همه شجاعت را ملاحظه مى كنند، حضرت زينب (س ) خطبه اش را شروع مى كند كه بخش هايى از آن را نقل مى كنيم :
((اى يزيد! آيا پنداشتى كه چون بر ماس سخت گرفتى و اطراف زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ نمودى و ما را مانند اسيران به اين طرف و آن طرف كشاندى ، اكنون ما در نزد خدا خوار گشته ايم و يا تو را در نزد او قرب و منزلتى است ؟
بدان كه اگر خدا به تو مهلتى داده است ، براى اين است كه مى فرمايد: ((و لا يحسبن الّذين كفروا انّما نملى لهم خير الانفسهم ، انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين كافران هرگز نپندارند كه اگر به آنها مهلتى داديم به سود آنان است ، چرا كه ما به آنها مهلت مى دهيم تا بيشتر گناه كنند و آن پس عذابى خوار كننده بر ايشان خواهد بود.
((آيا اين از عدالت است ، اى فرزند آزاد شدگان ! كه دختران و كنيزانت را در پس پرده نگه دارى و دختران رسول خدا را مانند اسيران به هرسو بگردانى ؟!
((آيا باز آرزو مى كنى كه اى كاش پيرمردان ، كه در بدر كشته شدند، امروز را شاهد بودند؟! بى آنكه خود را گنه كار بشمارى يا گناهت را سنگين بدانى ...
((اى يزيد! به خدا قسم تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت بدن خود قطع نكردى و خواه ناخواه به زودى نزد رسول خدا (ص ) باز خواهى گشت و اهل بيت (ع ) و پاره هاى تنش را نزد او در ((حظيرة القدس )) خواهى يافت ؛ همان روز كه خداوند پراكندگى آنان را به اجتماع مبدل گرداند.
((و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند رهم يرزقون )) ؛ هرگز نپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند، بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى يابند.
((و به زودى تو، و آن كس كه تو را به اين مقام رسانيد و بر گردن مؤ منان مسلط كرد، خواهيد دانست كدام يك از ما بدكارتر و از نظر نيرو، ضعيف تريم ؛ در آن روزى كه داور خداست و دشمن طرف مقابل تو، جد ماست و اعضاى بدنت عليه تو گواهى خواهند داد...در آن هنگام كه تو جز به اعمالى كه از پيش فرستاده اى دسترسى نخواهى داشت ، به پسر مرجانه پناه مى برى و او نيز به تو پناه مى برد، در حالى كه ناتوانى و پريشانى خود و همكاران و يارانت را در برابر ميزان عدل الهى خواهى ديد. آن گاه در مى يابى كه بهترين توشه اى كه براى خود اندوخته اى ، كشتن ذريه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى باشد!!))
يزيد از شنيدن اين سخنان ، كه چون نيزه اى بر قلبش وارد شده بود، از وحشت و تاءثر بر خود مى لرزيد و توانايى پاسخ گفتن نداشت . ناچار روى را از زينب (س ) بگردانيد.
پس از چندى كه حضرت سجاد (ع ) نيز سخنانى به او فرمود، شروع كرد به ناسزا و لعنت بر ابن مرجانه فرستادن ، تا اينكه شايد خودش را از آن مهلكه نجات دهد! سپس دستور داد تا اهل بيت را با كمال احترام !
به مدينه برگردانند

نفرين زينب (س ) در مجلس يزيد

از كتاب مقتل ابن عصفور (متوفى سال 666 يا 669) است ، اينكه يكى از بى خردان پست فرومايه در مجلس يزيد (خدا او را لعنت نموده از رحمتش دور گرداند) گفت : حسين در گروهى از اصحاب و ياران و خويشان و كسانش (به كربلا) آمد، پس ما برايشان هجوم و تاخت و تاز نموديم و برخى از آنان به برخى پناه مى برد و ساعتى نگذشت مگر آنكه همه آنها را كشتيم .
پس صديقه صغرى زينب كبرى (س ) فرمود:
مادرها تو را از دست دهند و گم گردانند(در سوگ تو نشينند) اس ‍ بسيار دروغگو! محققا شمشير برادرم حسين ، خانه اى را در كوفه (بر اثر كشتن كسى از اهل آن ) ترك نكرده و رها ننموده ، مگر آنكه در آن خانه مرد گريان و زن گريه كننده و مرد زارى و شيون كن و زن زارى و شيون كننده است .

فرياد زينب (س ) در مجلس يزيد

وقتى اسيران را وارد مجلس يزيد (حرام زاده ) كردند، حضرت امام زين العابدين (ع ) خطاب به يزيد فرمود: اى يزيد، اگر جد ما، ما را به اين حالت ديده و از تو مى پرسيد كه عترت مرا چرا به اين حال به مجلس حاضر كرده اى ، چه در جواب مى گفتى ؟!
يزيد چون اين سخن بشنيد، امر كرد كه غل و قيدها را از پيكر او برداشتند و اذن داد كه زنان بنشينند و به روايتى سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را كه بر گردن امام سجاد (ع ) بود بريد و گفت : مى خواهم كه كسى ديگر را بر تو منتى نباشد. سپس دستور داد تا طشت طلايى حاضر كردند و سر امام حسين (ع ) را در آن گذاشتند.
پس چون زينب (س ) يزيد را ديد كه چنين كرد، فرياد ((يا حسيناه ، يا حبيب رسول الله )) برآورد و گفت : يا اباعبدالله ، گران است بر ما كه تو را به اين حال ببينم و گران است بر تو كه ما را به اين حالت مشاهده نمايى .
پس از سخنان زينب (س ) دست دراز كرد و روپوش را از سر برداشت ، ناگاه نورى از آن ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نيز به روايتى ، آن لبها حركت كرده و شروع به خواندن قرآن نمود و گويا اين آيه شريفه را خواند: ((و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون )).
يزيد چون ديد رسوا مى شود و خواست امر را بر حضار مشتبه سازد، چوب خيزرانى را كه در دست داشت بر لب و دندان امام حسين (ع ) زد. 

دفاع از دختر امام حسين (ع ) در مجلس يزيد

فاطمه دختر امام حسين (ع ) مى فرمايد: هنگامى كه ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس يزيد نمودند، يزيد از مشاهده حال ما متاءثر شد. همان وقت يكى از شامى ها كه آدمى سرخ گون بود، چشمش ‍ به من كه دخترى زيبا چهره بودم افتاد. به يزيد گفت : چقدر مناسب است اين كنيزك را به من ببخشايى . موى بر اندام من راست شد و لرزه سراپاى مرا فرا گرفت و خيال كردم چنين واقعه هم بايد اتفاق بيفتد، بى تابانه جامه عمه ام را به دست گرفته و به دامن او پناهنده شدم . 

عمه ام كه مى دانست هيچ گاه يك چنين اتفاقى صورت مقصود به خود نمى گيرد، به آن مرد شامى خطاب كرده و گفت : به خدا دروغ مى گويى و براى هميشه مورد سرزنش خويش و تبار خواهى بود. چنان نيست كه پنداشته اى ! نه تو مى توانى به اين مقصود برسى و نه يزيد مى تواند به اين آرزو نايل گردد.
يزيد در خشم شده و گفت : دروغ مى گويى ، من مى توانم به او دست پيدا كنم و اگر بخواهم اراده خود را صورت عمل مى پوشانم .
زينب (س ) فرمود: هيچ گاه به مراد خود نمى رسى و خدا تو را توان چنين منظورى نخواهد داد و هرگاه بخواهى پيش از اين در انجام اين منظور پافشارى بنمايى ، بايد از آيين ما دست بردارى و به دين ديگران در آيى .
يزيد از زيادى خشم پريشان شده گفت : با مثل منى چنين سخن مى گويى و مرا به بى دينى نسبت مى دهى . همانا برادر و پدر تو از دين خارج شدند.
زينب (س ) فرمود: اى يزيد، اگر اندك دينى تو و جد و پدرت داشته ايد، از بركت راهنماييهاى پدر و برادر من بوده است .
يزيد گفت : دروغ مى گويى اى دشمن خدا!
زينب (س ) فرمود: آرى ، امروز بر حمار مقصود سوار شده اى و بر اريكه سلطنت نشسته اى ، بايد ستم كنى و به نيروى جهاندارى خاندان حضرت رسالت را هدف فحش و ناسزا قرار دهى .
يزيد مانند آنكه از اين سخن به خود آمده ، خجالت كشيد و ساكت شد. آن مرد شامى كه خيال كرد بالاخره ممكن است به مقصود خود برسد و از اين سفره ظلمى كه گستره شده او هم سهمى برده باشد، دوباره خواهش خود را اعاده كرد. يزيد كه سخت افسرده شد و به بى خردى و بى دينى نسبت داده شده بود، گفت : دور شو! خدا تو را بكشد.

دعاى زينب (س ) در مجلس يزيد

پس از سخنرانى زينب (س ) در مجلس در مجلس يزيد، او در حضور جمع دعا كرد و چنين گفت : ((اللهم خذ بحقنا)): خداوندا، حق ما را از ايشان بگير.
((وانتقم من ظالمنا)): انتقام ما را از كسانى كه در حق ما ستم كردند بگير.
((واحلل غضبك على من سفك دمائنا و نفض ذِمارَنا وَ قَتَلَ حُماتِنا، وَ هَتَكَ عَنَّا سُدُولَنا))؛ و خشم و غضبت را بر آنان كه خون ما را ريختند، نازل فرما.
و آنان كه آبروى ما را ريختند و حاميان ما را كشتند، آنها را غضب فرما و آنان كه پرده حرمت ما را پاره كردند، به خشم و غضب خود گرفتار فرماز

زينب (س ) و سه در خواست از يزيد

پس از آنكه زينب (س ) و ساير زنان وارد مجلس يزيد شدند و مورد تجليل و تكريم قرار گرفتند، به ياد تحقير و اهانتهايى افتادند كه در همين مجلس از سوى يزيد به ايشان شده بود. از اين رو، نخست مشغول ناله و زارى شدند.
پس از لحظاتى يزيد از پشت پرده سر بر كشيد و از آنان معذرت خواهى كرد و به زينب گفت : ناله و شيون چه فايده دارد، صبر و بردبارى پيشه ساز، و از هم اكنون شما در اقامت در دمشق و يا رفتن به مدينه مخير هستيد. ضمنا هر نوع حاجتى داريد بگوييد تا بر آورده نمايم .
در اين هنگام زينب (س ) بدون اينكه اظهار كوچكى و زبونى كند با خطاب ((يابن الطلقاء سه چيز از او درخواست كرد:
1-
عمامه نيايش پيغمبر (ص ) كه آن را از سر حسين (ع ) برداشته بودند.
2-
مقنعه مادرش فاطمه (س ) كه آن را از زينب (س ) ربوده بودند.
3-
پيراهن برادرش حسين (ع ) را كه از بدنش بيرون آورده بودند

تشت اندوه و بلا

دوبار، تشتى را مقابل زينب (س ) قرار دادند كه او را غمگين كرد:
يك بار، وقتى برادرش حسن ، لخته هاى جگرش را ميان تشت مى ريخت و چهره اش به سبزى مى گرايد.
بار دوم وقتى بود كه سر بريده و غرق به خون برادرش را در مجلس يزيد در تشت ديد كه يزيد با چوب خيزران بر لب و دندان مى زد و جسارت مى كرد.
زينب خطاب به سر فرمود: ((واحبيباه ، يابن مكة و منى ، يابن بنت المصطفى !

پاره كردن گريبان در مجلس يزيد

يزيد دستور داد ريسمانها را بريدند. سپس سر امام حسين (ع ) را مقابل او نهادند و زنها را پشت سر او جاى دادند كه آن سر مقدس ‍ را نبينند. ولى على بن الحسين (ع ) آن را ديد. پس از آن حادثه ، هرگز غذاى گوارا نخورد.
چون نگاه زينب (س ) بر آن سر بريده افتاد، دست برد و گريبان خود را پاره كرد و با صداى اندوهناكى كه دلها را مى لرزاند گفت : ((اى حسين جان ! اى حبيب رسول خدا! اى فرزند مكه و منا و اى فرزند فاطمه زهرا! اى فرزند دختر محمد مصطفى !)).
راوى مى گويد: زينب (س ) تمام كسانى را كه در مجلس بودند به گريه انداخت و يزيد - لعنة الله عليه ساكت بود.

زينب در جست و جوى دختر امام حسين (ع

كاروان از كوفه ، راهى شام شد. مشكلات اسارت و دورى پدر، همچنان رقيه را مى سوزاند. در بين راه كه سختى بر دختر امام حسين (ع ) فشار آورده بود. شروع به گريه و ناله كرد. و به ياد عزت و مقام زمان پدر، اشك ها ريخت . گويا نزديك بود روحش ‍ پرواز كند و در آن بيابان به بابا بپيوندد.
يكى از دشمنان چون آن فرياد ضجه را شنيد، به رقيه گفت : ((اسكتى يا جاريه ! فقد آذيتنى ببكائك ))؛ اى كنيز! ساكت باش ، زيرا من با گريه تو ناراحت مى شوم .
آن ناز دانه بيشتر اشك ريخت . و ديگر بار آن موكل گفت : ((اسكتى يا بنت الخارجى ))؛اى دختر خارجى ! ساكت باش .
حرفهاى زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام را شكست . رو به سر پدر نمود و گفت : ((يا ابتاه قتلوك ظلما و عدوانا و سموك بالخارجى ))؛اى پدر! تو را از روى ستم و دشمنى كشتند و نام خارجى را هم بر تو گذاردند.
پس از اين جمله ها، موكل غضب كرد و با عصبانيت ، رقيه را زا روى شتر گرفت و از بالا بر روى زمين انداخت .
تاريكى شب بر همه محيط سايه افكنده بود. رقيه از ترس ، شروع كرد به دويدن در آن تاريكى . سختى و خار و خاشاك زمين ، پاهاى كوچولوى او را مجروح نمود. و او با همه خستگى باز مى دويد. 

همان زمان ، قافله متوجه نيزه اش شد كه سر امام حسين (ع ) بر بالاى آن بود. نيزه به زمين فرو رفته بود. دشمن هر چه كرد كه آن را در آورد، نتوانست .
رئيس قافله نزد امام سجاد (ع ) آمد و سبب اين ماجرا و حكايت را پرسيد. امام فرمود: يكى از بچه ها گم شد است تا او پيدا نشود، نيزه حركت نخواهد كرد!
حضرت زينب (س ) با شنيدن اين سخن ، خود را از بالاى شتر به روى زمين انداخت .ناله كنان به عقب برگشت تا گمشده را پيدا كند.
زينب (س ) به هر سو مى دويد. ناگهان چشمش به يك سياهى افتاد. جلو رفت تا به آن رسيد در آنجا يك زن را ديد كه سر كودك گمشده را به دامن گرفته است رو به آن زن نمود و پرسيد: شما كيستيد؟!
فرمود: ((انا امك فاطمة الزهراء اظننت انى اغفل عن ايتام ولدى ))؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم . گمان مى كنى من از يتيم هاى فرزندم غافلم !
زينب (س ) رقيه را گرفت و به كاروان رساند و قافله به راه افتاد

اگر زينب (س ) نبود

استاد توفيق ابوعلم ، رئيس هياءت مديره مسجد نفيسه خاتون و معاون اول وزارت دادگسترى مصر در كتاب ((فاطمه زهرا)) درباره زينب (س ) مى نويسد:
((هر كس تاريخ زندگانى و مبارزات عقيله بنى هاشم ، زينب ، را به دقت بررسى كند، با ما هم عقيده خواهد شد كه نهضتى كه حسين (ع ) عليه كفر و ارتداد بر پا كرد، اگر زينب نمى بود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمى داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمى گرفت اين چنين سامان نمى يافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمى رسيد.
آرى خلود و جاودانگى نهضت حسينى تنها در گرو همت عالى اين بانوى بزرگ است كه در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آينده شده است .
يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود. او چنين وانمود مى كرد كه لشكرى كه به كارزار كربلا اعزام داشته ، براى قلع و قمع گروهى از خوارج عراق است و آن سرها كه حضورش ‍ آوردند سرگردنكشان و شكنندگان عصاى مسلمين است ، ليكن در همين اوضاع و احوال بود كه زينب دهان خونين به سخن گشود و مدرم كوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام كرد كه اينك خود و اين زنانى را كه از كربلا تا شام در اسارت آورده اند، جز دختران و خاندان رسول خدا (ص ) نيستند و با اين كار ننگ و رسوايى اين جرم فجيع را بر دامان پليد يزيد و يارانش ‍ ثابت و جاودانه كرد.
زينب (س ) ضمن سخنان بليغى كه در كوفه و شام در مجلس يزيد ايراد كرد پرده از روى كار كنار زد و افكار خفته و بى خبر را بيدارى و هوشيارى داد و حقيقت را كه يزيد و يارانش بيهوده مى كوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمين پنهان كنند و بر آن جنايت هولناك پرده اشتباه افكنند بر ملا و آشكار ساخت .
آرى ، زينب تنها كسى بود كه مسئوليت نگاهدارى عيال و اولاد حسين و ياران او را به عهده گرفت تا آن گاه كه ايشان را از اين سفر پر مخاطره به مدينه باز گردانيد)).

آرزوى ديدن زينب (س )

از بحر المصائب نقل مى كنند كه در خرابه شام هيجده صغير و صغيره در ميان اسيران بود كه به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زينب (س ) آب و نان طلب مى كردند و از گرسنگى و تشنگى شكايت مى نمودند.
يك روز يكى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به عليا مخدره زينب (س ) عرض كرد: اى اسير، تو را به خدا قسم مى دهم كه رخصت فرمايى من اين طفل را به دست خويش آب دهم ، ((لاءن رعاية الايتام يوجب قضاء الحوائج و حصول المرام )) شايد خداى تعالى حاجت مرا بر آورد.
عليا مخدره فرمود: حاجت تو چيست و مطلوب تو كيست ؟
عرض كرد: من از خدمتكاران فاطمه زهرا (س ) بودم ، انقلاب روزگار به اين ديارم افكند. مدتى دراز است كه از اهل بيت اطهار (ع ) خبرى ندارم و بسيار مشتاقم كه يك مرتبه ديگر خدمت خاتون خود عليا مخدره زينب (س ) برسم و مولاى خود امام حسين (ع ) را زيارت كنم .شايد خداوند متعال به دعاى اين طفل حاجت مرا بر آورد و بار ديگر ديده مرا به جمال ايشان روشن بفرمايد و بقيه عمر را به خدمت ايشان سپرى كنم .
زينب (س ) چون اين سخن را شنيد ناله از دل و آه سرد از سينه بر كشيد و گفت : اى امة الله ، حاجت تو برآورده شد. من دختر اميرالمؤ منينم ، و اين نيز سر حسين است كه بر درب خانه يزيد آويخته است .
آن زن با شنيدن اين مطلب ، همانند شخص صاعقه زده مدتى خيره خيره به عليا مخدره زينب نظر كرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بى هوش بر روى زمين بيفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره ((واحسيناه ، واسيداه ، وا اماماه ، واغريباه ، واقتيل اولاد على )) از جگر بر كشيد كه آسمان و زمين را منقلب كرد

قصه زنى كه نذر كرد

نيز در بحر المصائب مى خوانيم : يك روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد عليا مخدره گذارد. آن عليا مخدره فرمود: اين چه طعامى است ؟ مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟ عرض كرد: اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مى برم . حضرت زينب (س ) فرمود اين عهد و نذر چيست ؟ عرض كرد: من در ايام كودكى در مدينه رسول خدا (ص ) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم كه اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى اميرالمؤ منين (ع ) بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا(س ) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسين (ع ) نمودار شد. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس ‍ دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين (ع ) تاكنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ‍ ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هر گاه اسير و غريبى را ببينم ، چندان كه مرا ممكن مى شود براى سلامتى آقايم حسين (ع ) به آنها احسان كنم ، باشد كه يك مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارت كنم .
آن زن چون سخن را بدين جا رسانيد، عليا مخدره زينب (س ) صيحه از دل بر كشيد و فرمود: يا امة الله ، همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤ منينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين (ع ) است كه بر در خانه يزيد منصوب است .
آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز، فرياد ناله بر آورد و مدتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و ناله ((واسيداه ، وااماماه و واغريباه )) به گنبد دوار رسانيد و چنان شور و آشوب بر آورد كه گفتى واقعه كربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيدالشهداء (ع ) ساكت نشد تا به جوار حق پيوست

زن يزيد به خرابه شام مى آيد

زن يزيد كه سالهاى پيش در خانه عبدالله بن جعفر زير دست عليا مخدره زينب (س ) كاملا تربيت شده بود، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جايى خبر ندارد. يك وقت بر سر زبانها افتاد كه جماعتى از اسيران خارجى به شام آمده اند. اين زن از يزيد درخواست كرد به ديدار آنها برود يزيد گفت شب برو.
چون شب فرا رسيد، فرمان كرد تا كرسيى در خانه نصب كردند. بر كرسى قرار گرفت و حال رقت بار آن اسيران او را كاملا متاءثر گردانيد سؤ ال كرد: بزرگ شما كيست ؟ عليا مخدره را نشان دادند. گفت : اى زن اسير، شما از اهل كدام دياريد؟ فرمود: از اهل مدينه . آن زد گفت عرب همه شهرها را مدينه گويد؛ شما از كدام مدينه هستيد؟ فرمود: از مدينه رسول خدا (ص ) آن زن از كرسى فرود آمد و به روى خاك نشست . على مخدره سبب سؤ ال كرد، گفت : به پاس احترام مدينه رسول خدا (ص ) اى زن اسير، تو را به خدا قسم مى دهم آيا هيچ در محله بنى هاشم آمد و شد داشته اى ؟ عليا مخدره فرمود: من در محله بنى هاشم بزرگ شده ام . آن زن گفت : اى زن اسير، قلب مرا مضطرب كردى . تو را به خدا قسم مى دهم ، آيا هيچ در خانه آقايم اميرالمؤ منين (ع ) عبور نموده و هيچ بى بى من عليا مخدره زينب (س ) را زيارت كرده اى ؟ حضرت زينب (س ) ديگر نتوانست خوددارى بنمايد، صداى شيون او بلند شد فرمود: حق دارى زينب را نمى شناسى ، من زينبم ! زينب بزرگ (س ) فرمود: از زن ، از حسين پرسش مى كنى ؟! اين سر كه در خانه يزيد منصوب است از آن حسين است . آن زن از استماع اين كلمات دنيا در نظرش تيره و تار گرديد و آتش در دلش ‍ افتاد. مانند شخص ديوانه ، نعره زنان ، بى حجاب ، با گيسوان پريشان ، سر و پاى برهنه به بارگاه يزيد دويد. فرياد زد: اى پسر معاويه ((راءس ابن بنت رسول الله منصوب على باب دارى ))؛ سر پسر دختر پيغمبر (ص ) را در خانه من نصب كرده اى با اينكه وديعه رسول خداست ، ((واحسيناه ، واغريباه ، وامظلوماه ، واقتيل اولاد الادعياء، والله يعز على رسول الله و على اميرالمؤ منين )).
يزيد يك باره دست و پاى خود را گم كرد، ديد فرزندان و غلامان و حتى عيالات او بر او شوريدند. از آن پس چنان دنيا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد كه مى رفت در خانه تاريك و لطمه به صورت مى زد و مى گفت : ((ما لى و لحسين بن على )). لذا چاره اى جز اين نديد كه خط سير خود را نسبت به اهل بيت عوض ‍ كند، لذا به عيال خود گفت : برو آنان را از خرابه به منزلى نيكو ببر. آن زن به سرعت ، با چشم گريان شيون كنان ، آمد زير بغل عليا مخدره زينب (س ) را گرفت و گفت : اى سيده من ، كاش از هر دو چشم كور مى شدم و تو را به اين حال نمى ديدم . اهل بيت (ع ) را برداشت و به خانه برد و فرياد كشيد: اى زنان مروانيه ، اى بنات سفيانيه ، مبادا ديگر خنده كنيد! مبادا ديگر شادى بكنيد! به خدا قسم اينها خارجى نيستند، اين جماعت اسيران ذريه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى على (ع ) و آل يس و طه مى باشند.

تهيه غذا براى كودكان

امام سجاد (ع ) فرمود: هنگامى كه ما را در خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى ديدم عمه ام ، حضرت زينب (س )، ديگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان اين ديگ چيست ؟ فرمود: كودكان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمايم كه برايشان غذا مى پزم و بدين وسيله آنان را خاموش سازم !
و نيز نقل شده است : آنها مكر آب و نان از حضرت زينب (س ) طلب مى كردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم كرده براى آنها آب و غذا مى آوردند

زنى به نام حميده

نقل شده است كه وقتى اسيران وارد شام شدند، مردم به تماشاى آنها رفتند. بانويى هاشمى به نام حميده بوده كه پسرش (سعد) و كنيزش (رميثه ) جهت تماشا از خانه بيرون رفته بودند، وقتى كه سعد و رميثه از قضايا آگاه شدند برگشته و به ناله و سوگوارى پرداختند، حميده سراسيمه نزد آنها دويد، شنيد پسرش مى گويد: با خدايا، چگونه بنالم و نگويم با اينكه سر مبارك امامم را بر نيزه دشمن ديدم و رميثه مى گويد: چگونه نگويم در حالى كه بانوان سلطان حجاز بر شتران بى جهاز، با ناله ((واحيناه ، واغربتا)) هم آواز ديدم !
حميده از شنيدن اين كلمات نقش بر زمين شد و از هوش رفت ، وقتى كه به خود آمد با سر و پاى برهنه ، از خانه بيرون شد، چشمش ‍ به زينب كبرى افتاد خود را بر زمين زد و فرياد بر آورد: اى دختر على مرتضى ! كاش كور شده بودم و تو را اسير نمى ديدم . برادرت كجاست كه تو را با اين وضع به شام آوردند؟ آن بانو با چشم گريان اشاره كرد به سر منور امام حسين كه بالاى نيزه بود.
وقتى حميده سر منور امام حسين (ع ) را ديد چنان فرياد و ((واحسيناه )) از دل پر درد بر آورد كه از هوش رفت تا تماشاچيان دورش را گرفتند! سعد و رميثه موى كنان بالاى سرش ‍ آمده و خروش برآوردند: حميده از دنيا رفت . سعد و رميثه نيز قالب تهى كرده و هر سه به خدمت آقاى شان حسين رسيدند.

ما در اينجا غريبيم

نزديك غروب آفتاب كه مى شد، مردم دمشق ، دست كودكان خويش را مى گرفتند و به تماشاى بچه هاى امام حسين (ع ) مى آمدند. و پس از آن راهى خانه مى گشتند. روزى رقيه با ديدگان حسرت بار به آن جمع نگاه كرد. ناله اى دردناك از دل برآورد و روى به عمه اش زينب (س ) نمود و گفت : اى عمه ! اينها به كجا مى روند؟ حضرت زينب (س ) فرمود: اى نور چشمم ! اينها رهسپار خانه و كاشانه خود هستند. رقيه گفت : عمه جان ! مگر ما خانه نداريم ؟! زينب (س ) فرمود: نه ! ما در اينجا غريبيم و خانه نداريم . خانه ما در مدينه است . با شنيدن اين سخن صداى ناله و گريه رقيه بلند شد و فرياد زد: ((واغربتاه ، واذلتاه ، و اكربتاه )) اه از غريبى ، واى از محنت و زارى ما

زينب (س ) و آرام كردن رقيه

سختى هاى خرابه ، حضرت رقيه را بسيار ناراحت كرده بود. يكسره بهانه بابا مى گرفت و به عمه اش زينب (س ) مى گفت : بابايم كجاست ؟ عمه اش براى اينكه رقيه را آرام كند، به او مى گفت : پدرت به سفر رفته است .
شبى در خرابه شام ، رقيه از اين گوشه به آن گوشه مى رفت ، ناله مى زد، بهانه مى گرفت ، گاه خشتى بر مى داشت و زير سر مى گذاشت ، گاه بهانه خانه و كاشانه مى گرفت و يا بابا، بابا مى زد. زينب (س ) آن نازدانه را به دامن گرفت تا او را آرام كند. و رقيه در بغل عمه خوابش برد. در عالم رؤ يا پدر را به خواب ديد. امام حسين (ع ) با بدنى پر از زخم و جراحت به ديدار رقيه آمده بود در همان خواب ، دامان پدر را گرفت و گفت : بابا جان كجا بودى ؟ بابا چرا احوال بچه هاى كوچكت را نمى پرسى ؟ بابا چرا به درد ما رسيدگى نمى كنى ؟!
زينب ديد رقيه در خواب حرف مى زند، رو به زنان حرم گفت : اى اهل بيت ! ساكت باشيد. نور ديده برادرم خواب مى بيند. بگذاريد ببينم چه مى گويد؟
همه زنان آرام شدند. گوش به سخنان رقيه نشستند. گويا ماجراى سفر از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام را براى پدر حكايت مى كند:
((بابا، صورتم از ضرب سيلى شمر كبود شده است . بابا، مرا در بيابانها، ميان آفتاب نگه داشتند. بابا، كتف عمه ام از كعب نيزه ها و ضرب تازيانه ها كبود گرديده است . بابا ما در اين خرابه چراغ نداريم فرش نداريم . دخترت به جاى متكا، بر زير سر، خشت مى گذارد..

وداع زينب (س ) با رقيه

فريادهاى آتشين امام سجاد (ع ) و زينب (س ) و خون پاك حضرت رقيه ، اثرش را گذاشت . كاروان اسرا از گوشه خرابه آزاد شد. زنان و كودكان به مدينه مى روند. پيام عاشورا در شهر پيامبر (ص ) بايد به مردم ابلاغ شود.
ولى زينب (س ) چگونه از خرابه دل ببرد. نو گلى از بوستان حسين (ع ) در اين خرابه آرميده است . شام ، بوى حسين و رقيه مى دهد. رقيه ، نازدانه پدر، به زينب سپرده شده است . زينب ، بى رقيه ، چگونه به كربلا و مدينه وارد شود.
زمان حركت فرا رسيده است . زينب رسالت بزرگترى بر دوشدارد. راهى جز رفتن نيست . كاروان به راه افتاد حضرت زينب (س ) و زنان اهل بيت ، سوار بر محمل سياه پوش شده اند. اهل شام با حالت خجالت و با حال عزا به مشايعت آمده اند
غم سراسر شام را گرفته است . گريه ها بلند مى باشد. در ميان آن سر و صدا، زينب سر از محمل بيرون آورد، و با كلمات بسيار جانسوز، فرمود: ((اى اهل شام ! ما از ميان شما مى رويم . ولى يك دختر خردسال را در ميان شما گذاشتيم . او در اين شهر غريب است . كنار قبر او برويد. او را فراموش نكنيد. گه گاهى آبى بر بر مزارش بپاشيد و چراغى روشن كنيد 

نپذيرفتن خون بها

قبل از آنكه كاروان بازماندگان آماده حركت به مدينه شوند، يزيد دستور داد تا مال بسيارى ، در حدود دويست هزار مثقال زر سرخ ، بياورند. سپس به جناب زينب (س ) گفت : اين مبلغ را هم عوض ‍ خون حسين (ع ) و مصيبتهايى كه در حادثه كربلا بر شما وارد آمده است بگيريد.
زينب (س ) در برابر يزيد سخت بر آشفت و به او فرمود: ((يزيد، چه اندازه پررو و بى حيا هستى ؟! سرور ما حسين و كسان او را مى كشى ، آن گاه با كمال پررويى مى گويى اين مال را در عوض آن بگيريد، مگر نشنيده اى پيامبر (ص ) فرمود: هر كس دل مؤ منى را برنجاند و يا غمگين كند اگر تمام دنيا را هم به او بدهد جبران آن حزنى كه به او رسانده نخواهد شد؟! در صورتى كه تمام دنيا به اندازه يك مو، از موهاى ايشان نمى ارزد.))

تشكيل مجلس عزادارى

يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران ، وى امام سجاد(ع ) را بين ماندن شام و حركت به سوى مدينه مخير نمود. آن حضرت به پاس تكريم عليا مخدره زينب (س ) فرمود: بايستى در اين باب با عمه ام زينب (س ) صحبت كنم ، چون پرستار يتيمان و غمگسار اسيران اوست .
يزيد از اين سخن بر خود لرزيد.
چون آن حضرت با زينب كبرى (س ) سخن در ميان نهاد، فرمود: هيچ چيز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا (ص ) اختيار نخواهم كرد، ولى اى يزيد بايستى براى ما خانه اى خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم ، زيرا از وقتى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا نمودند، نگذاشته اند كه بر كشتگان خود گريه كنيم ، و بايستى هر كس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود كسى او را منع ننمايد.
يزيد از اين سخنان بر خود لرزيد، و بسى بيمناك شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، يزيد و ساير بنى اميه را با خاك سياه برابر نموده و بغض و عداوت او در قلوب مردم مستقر خواهد كرد و آثار آل محمد (ص ) را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را كه مى خواسته اند آثاز آل محمد (ص ) را نابود كنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره نديد، فرمان داد تا خانه وسيعى براى آنها تخليه كردند و منادى ندا كرد: هر زنى بخواهد به سر سلامتى زينب (س ) بيايد، مانعى ندارد. چون اين خبر منتشر شد، زنى از هاشميه در شام نماند، مگر آنكه در مجلس حضرت زينب (س ) حاضر گرديد.
زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينت و زيور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند، يكباره زيورهاى خود را ريخته و همگى لباس سياه مصيبت در بر كردند و از زنان شام جمع كثيرى به آنها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بر كشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كرده صورتها بخراشيدند، چندان كه آشوب محشر برخاست و بانگ و زارى به عرش رسيد، در آن وقت زينب كبرى (س ) به روايت بحار انشاد اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب نمود.
از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى بر پا شد. فرمود: اى زنان شام بنگريد كه اين مردم جانى شقى ، با آل على (ع ) چگونه معامله كردند و چه به روز اهل بيت مصطفى (ص ) در آوردند؟! اى زنان شام ، شما اين حالت و كيفيت را ملاحظه مى نماييد، اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد و نمى دانيد كه از ستم كوفيان بى وفا و پسر زياد بى حيا و صدمات طى راه ، بر اين زنان داغدار و يتيمان دل افگار و حجت خدا سيد سجاد (ع ) چه گذشت !
زنان شام و هاشميان از مشاهده اين حال و استماع اين مقال ، جملگى به و لوله در آمدند. آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند.

زينب (س ) كنار قبر برادر در اربعين

روايت شده است :
هنگامى كه حضرت زينب (س ) و همراهان در روز اربعين به كربلا آمدند، زينب (س ) در كنار قبر برادر، درد دلها كرد و گفتار جانسوزى گفت ؛ از جمله به ياد رقيه (س ) افتاد و زبان حالش اين بود:
((برادر جان ! همه كودكانى را كه به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر رقيه ات را كه او را در شهر شام با دل غمبار به خاك سپرده ام !

زنان مدينه

چون به نزديكى مدينه رسيدند محمل ها را فرود آورده ، شتران را يك سو خوابانيده و خود مشغول نوحه سرايى بشدند و اسباب شهدا را پيش روى خود پهن نمودند. ناگاه غلغله اهل مدينه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمايان شدند. حضرت سجاد (ع ) بفرمود تا آنها را استقبال نمودند.
چون چشم زنان مدينه به آن سياه پوشان افتاد. هنگامه محشر نمودار شد.
شتابان روى به خيمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگريستند،
كه جز حضرت سجاد (ع ) از رجال مراجعت ننموده ، سخت بگريستند. گروهى با حضرت زينب (س )، جماعتى دور ام كلثوم ؛ هر چند نفر مشغول به يكى از اهل حزم شدند و از حضرت زينب (س ) چگونگى حالات را جويا شدند.
زينب (س ) فرمود: ((به چه زبان شرح دهم كه قدرت بيان ندارم ، بلكه از زندگانى خود بيزارم . اى زنان قريش و اى دختران بنى هاشم ! چيزى مى شنويد و حكايتى به گوش مى سپاريد. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گويم ، در مورد ملامتم چگونه زنده باشم ؟

خبر شهادت حسين به پيامبر (ص

راوى مى گويد: هنگامى كه حضرت زينب (ع ) به در مسجد پيامبر(ص ) رسيد، چارچوب در را گرفت و فرياد زد: ((يا جداه ! انى ناعية اليك اخى الحسين و هى مع ذلك لا تجف لها عبرة و لا تفتر من البكاء و النحيب . و كلما نظرت الى على بن الحسين (ع ) تجدد حزنها و زاد و جدها)).
اى جد من ! خبر شهادت برادرم حسين (ع ) را براى تو آورده ام . راوى گويد: هرگز اشك از چشمان حضرت زينب (س ) نمى ايستاد و گريه و ناله اش كم نمى شد و هرگاه حضرت على بن الحسين (ع ) را مى ديد داغش تازه و غم او افزون مى گشت .

شيون هنگام ورود به مدينه

در روايت ديگر آمده : حضرت زينب (س ) در ميان كاروان ، به خواهران و كودكان سفر كرده ، رو كرد و فرمود: ((از هودجها پياده شويد كه اينك روضه منوره جدم رسول خدا (ص ) نمايان است .))
آن گاه آهى كشيد كه نزديك بود روح از بدنش خارج گردد. جمعيت بسيار از هر سو هجوم آوردند، زينب (س ) با ذكر وقايع جانسوز كربلا، مى گريست و همه حاضران صدا به گريه بلند كردند به طورى كه گويا قيامت بر پا شده است .
زينب (س ) خطاب به براردش حسين (ع ) مى گفت : ((برادرم حسين جان ! (اشاره به قبرها) جدت و مادرت و برادرت و بستگانت هستند كه در انتظار قدوم تو به سر مى برند، اى نور چشمم ، تو شهيد شدى و اندوه طولانى براى ما به ارث گذاشتى ، اى كاش مرده و فراموش شده بودم و ذكرى از من نبود.))
سپس زينب (س ) خطاب به شهر مدينه كرد و فرمود: ((اى مدينه ! جدم كجا رفت آن روزى كه همراه مردان و جوانان ، با شادى از تو بيرون رفتيم ؟ ولى امروز با اندوه و حزن و با بار سنگين حوادث تلخ و پر از رنج ، بر تو وارد شديم ، مردان و پسران ما از ما جدا شدند پراكنده شديم ،))
سپس كنار قبر رسول خدا (ص ) آمد و گفت : ((اى جد بزرگوار اى رسول خدا! من خبر در گذشت برادرم حسين را براى تو آورده ام .))
 

ملاقات ام البنين با زينب (س

روايت شده : وقتى كه اهل بيت (ع ) وارد مدينه شدند، ام البنين مادر حضرت عباس (ع ) در كنار قبر رسول خدا (ص ) با زينب (س ) ملاقات كرد.
ام البنين گفت : ((اى دختر اميرمؤ منان ! از پسرانم چه خبر؟))
زينب : همه كشته شدند.
ام البنين : جان همه به فداى حسين ! بگو از حسين چه خبر؟
زينب : حسين را با لب تشنه كشتند.
ام البنين تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را بر سرش زد و با صداى بلند و گريان مى گفت : اى واى حسين جان .
زينب : اى ام البنين ! از پسرت عباس يادگارى آورده ام .
ام البنين گفت : آن چيست ؟ زينب (س ) سپر خون آلود عباس (ع ) را از زير چادر بيرون آورد. ام البنين تا آن را ديد، چنان دلش ‍ سوخت كه نتوانست تحمل كند، از شدت ناراحتى بى هوش شده و به زمين افتاد.

ياد جانسوز زينب (س ) در مدينه از رقيه

روايت شده است كه وقتى حضرت زينب (س ) با همراهان به مدينه بازگشتند زنهاى مدينه براى عرض تسليت ، به حضور زينب (س ) آمدند آن حضرت حوادث جانسوز كربلا و كوفه و شام را براى آنها بيان مى كرد و آنها گريه مى كردند، تا اينكه به ياد حضرت رقيه (س ) افتاد و فرمود: ((اما مصيبت وفات رقيه در خرابه شام ، كمرم را خم كرد و مويم را سفيد نمود.))
زنها وقتى اين سخن را شنيدند، صدايشان با شور و ناله به گريه بلند شد و آن روز به ياد رنجهاى جانگداز رقيه (س ) بسيار گريستند

سوگوارى كنار قبر مادرش زهرا(س )

روايت شده است كه حضرت زينب (س ) و همراهان ، كنار قبر مادرشان زهرا(س ) (يعنى حدود و سمت قبر آن حضرت ) رفتند. در آن جا نيز شيون به پا شد، زنان و مردان مدينه ، آن چنان مى گريستند كه گويى محشر شده است .
زينب (س ) كه قافله سالار عزاداران بود، آن قدر ((مادر، مادر)) كرد تا بى هوش به زمين افتاد. وقتى به هوش آمد صدا زد: ((مادرم ! آن قدر تازيانه به بدنم زدند كه بدنم مجروح شد)). سپس عرض كرد: ((پيراهن حسين را براى تو سوغاتى آورده ام )). (طبق نقل سيد بن طاووس در لهوف ، در آن پيراهن صد و چند سوراخ و بريدگى از آثار تيرها و نيزه ها و شمشيرها بود).
زينب (س ) به مردم مدينه رو كرد و فرمود: ((در كربلا نبوديد تا بنگريد كه برادرم را چگونه كشتند، اين سوراخها كه در اين پيراهن مى بينيد، جاى تيرها و شمشيرها و نيزه هاى دشمن است 

دستور به سياه پوش كردن محمل ها

براى رفتن اهل بيت (ع ) به مدينه ، همه نوع امكانات تهيه شد: محملهاى زرين ؛ لباسهاى تجملاتى و رنگين ؛ اسبها و وسايل سوارى ؛ توشه راه براى اهل بيت (ع ) و ماءموران محافظ، كه سيصد و به روايتى پانصد نفر بودند؛ و هر نوع امكانات ديگرى كه لازم بود تام آنها به دستور يزيد آماده شد و مسئوليت تمام آنها را به عهده ((عمرو بن خالد قريشى )) و بنابر روايتى ، به عهده ((نعمان بن بشير)) كه از صحابه رسول خدا (ص ) و معروف به صلاح و خوبى بود گذاشت ، و دستور داد با كمال احترام و به هر نحو كه خود آنان مى پسندند با ايشان رفتار كنند، تا به مدينه برسند.
همه چيز آماده بود. فقط منتظر بودند كه اهل بيت (ع ) بر محملها سوار شوند تا كاروان حركت نمايد.
نخست امام زين العابدين (ع ) از منزل بيرون آمد، آن گاه اجازه فرمود اهل بيت بيرون آيند و سوار شوند. زينب (س ) بلند شد، ساير زنان نيز به پيروى از او بلند شده ، از خانه بيرون آمدند. زنان آل ابى سفيان ، دختران يزيد و ساير زنان و دختران مربوطه با گريه و اشك تا در كاخ دارالاماره از ايشان بدرقه كردند.
پس از وداع و خداحافظى با آنان ، زينب (س ) نزديك كاروان آمد. همين كه چشمش به آن محملهاى تجملاتى افتاد كه با پارچه هاى زربافت و رنگين پوشيده شده بودند، به يكى از كنيزان همراه خود فرمود: ((به نعمان بن بشير بگو اين محملها را سياه پوش كن تا مردم بدانند ما عزادار اولاد زهرا هستيم )).
منظور زينب (س ) از اين دستور اين بود كه نشان عزا و سوگوارى همه جا و براى همه كس معلوم باشد. آن روز كه حسين (ع ) را كشتند به تمام شهرها و روستاها تبريك گفتند و جشن گرفتند، امروز هم كه پيام آور خون شهيدان مسئوليت دفاع از خون آنها را به عهده گرفته است ، بايد در هر جا كه مى رسد آن تبليغات شوم و مسموم كننده را خنثى نمايد.
نعمان بن بشير امر زينب بزرگ را اطاعت كرد، تمام محملها با پارچه هاى سياه كه نشان سوگ و عزا بود، پوشانده شد.
همين كه خواستند سوار شدند زينب (س ) روزى را كه از مدينه بيرون آمدند و رجال و مردانى را كه همراهشان بودند و هم اكنون جايشان خالى بود، به ياد آورد تمام زنان و كودكان با ناله و شيون و با چشم گريان هر كدام به زبانى سوگوارى مى كردند از ميان مردم كه براى بدرقه و خداحافظى آمده بودند، عبور كرده و از دروازه شام بيرون رفتند... 

در بين راه به هر منزلى كه مى رسيد به حسب مناسبتها مجلس ‍ سوگوارى تشكيل مى داد و ظلم و ستم هياءت حاكمه ، و مظلوميت اهل بيت (ع ) را براى مردم توضيح مى داد، تا به مدينه رسيدند

سفيد شدن موى و خم شدن كمر زينب (س

دل كندن از خرابه شام و رقيه براى زنان و كودكان ، خصوصا حضرت زينب (س ) بسيار مشكل بود. مگر مى شود نو گل بوستان ابى عبدالله (ع ) و بلبل شاخسار ولايت را تنها گذاشت و رفت .
گوييا كه از شام بيرون روند، مگر نام ((رقيه )) از ياد مى رود. نسيم باد، در هر كجا بوى رقيه را بر كاروان مى افشاند و زينب در هر مكان ، يادمان رقيه را فرياد مى كند. آن گاه كه باران اشك زينب ، خاك قبر حسين (ع ) را مى شويد، ياد رقيه ، دل عمه اش را آتش ‍ مى زند و مى گويد: برادر جان ! همه كودكانى را كه به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر ((رقيه ات )) كه او را در شهر شام ؛ با دل غمبار به خاك سپردم .! و آن زمان كه پيام آور عاشورا پا به شهر پيامبر مى گذارد، از حكايت هاى كربلا و كوفه و شام ، سخن مى راند در جمع زنان ، ياد دختر كوچك برادر را پاس مى دارد و علت موى سفيد و خم شدن كمرش را مصيبت رقيه مى داند.  

گويا همان محبت ، زينب (س ) را باز به شام آورد ديگر بار اشك شور در كنار قبر رقيه ريخت به ياد دوران اسارت و زمان شهادت دختر برادر، قطرات باران چشم بر گونه هايش غلطيد عقده دل باز كرد و در زينبيه ، به ديدار مادر شتافت تا غصه كربلا و شام را براى حضرت زهرا (س ) باز گويد.

مگر خانه نداريم ، مگر بابا نداريم

در ميان ناله و اندوه بانوان رها شده از زنجير ستم ، اطفالى بودند كه همراه آنها در خرابه شام اسكان داده شده بودند، آنها شاهد ناله هاى جانكاه بزرگ بانوان بودند، عصرها كه مى شد آن اطفال خردسال يتيم كنار درب خرابه صف مى كشيدند و مى ديدند كه مردم شام دست كودكان خود را گرفته آب و نان فراهم كرده و به خانه ها مى روند ولى اينها خسته ، مانند مرغان پرشكسته دامن عمه را مى گرفتند و مى گفتند: همه ! مگر ما خانه نداريم ، مگر ما بابا نداريم ؟
زينب (س ) مى فرمود: ((چرا، نور ديدگان ، خانه هاى شما در مدينه است و باباى شما به سفر رفته ))
نقل كرده اند كه از آن اطفال يتيم ، نه تن در خرابه از دنيا رفتند، كه نهمين آنها حضرت رقيه (س ) دختر سه ساله حضرت امام حسين (ع ) بود

. گفت و گو با ام حبيبه

ام حبيبه خادمه زينب (س ) در دوران حضور وى در كوفه ، صداى ام كلثوم را كه مى شنود، مى گويد: ((غير از اهل بيت پيامبر اكرم (ص ) صدقه بر احدى حرام نمى باشد. اينان كه هستند؟))
زينب (س ) نگاهى به ام حبيبه مى كند و مى فرمايد: ((من الان از سرزمين كربلا مى آيم . اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست .))
اما، گويى ام حبيبه او را نمى شناسد.
زينب (س ) با سوز دل مى فرمايد: ((ام حبيبه ! منم ، زينب ، دختر على (ع )، تو در اين كوفه كنيز من بودى . چگونه است كه مرا اينك نمى شناسى ؟))
ام حبيبه نگران و مضطرب سؤ ال مى كند: ((اگر تو زينب هستى ، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايى نمى رفت ، بگو حسينت كجاست ؟))
دل زينب (س ) آتش مى گيرد و مى فرمايد: ((نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن ، سر بريده حسين مى باشد!

نظاره غسل دادن حضرت رقيه

هنگامى كه زن غساله ، بدن رقيه (س ) را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشيد، و گفت : ((سرپرست اين اسيران كيست
حضرت زينب (س ) فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟
حضرت زينب (س ) در پاسخ فرمود: اى زن ! او بيمار نبود؛ و اين كبوديها آثار تازيانه ها و ضربه هاى دشمنان است .
و در روايت ديگر است كه آن زن دست از غسل كشيد و دستهايش ‍ را بر سرش زد و گريست . گفتند: چرا بر سر مى زنى ؟ گفت : مادر اين دختر كجاست تا به من بگويد چرا قسمتهايى از بدن اين دخترك سياه شده است ؟ گفتند: اين سياهى ها اثر تازيانه هاى دشمنان است .

به خواب ديدن حضرت زهرا(س

طراز المذاهب از بحر المصائب نقل مى كند: روزى حضرت عليا مخدره زينب (س ) نزد حضرت سجاد (ع ) آمد. حضرت چون چشمش به آن مخدره افتاد، فرمود: اى عمه ، ديشب در عالم رؤ يا چه ديدى و از مادرت فاطمه چه شنيدى ؟ آن مخدره عرض كرد: تو از تمامى علوم آگاهى . آن حضرت فرمود: چنين است ، و مقام ولايت همين است ؛ اما من مى خواهم از زبان تو بشنوم و بر مصيبت پدرم بنالم .
عرض كرد: اى فروغ ديده بازماندگان ، چون چشمم قدرى آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را با جامه سياه و موى پريشان ديدم كه روى و موى خود را با خون برادرم رنگين ساخته است . چون اين حال را بديدم ، خويشتن را بر پاى مباركش بيفكندم و صدا به گريه و زارى بلند كردم و سر آن حال پر ملال را از وى پرسيدم . فرمود: دخترم ، زينب ! من اگر چه در ظاهر با شما نبودم ليكن در باطن با شما بودم و از شما جدا نبودم . مگر به خاطر ندارى عصر روز تاسوعا، كه برادرت را از خواب برانگيختى ، برادرت بعد از مكالمات بسيار گفت : جد و پدر و مادر و برادرم آمده بودند چون بر مى گشتند مادرم وعده وصول از من بگرفت ؟! اى زينب ، مگر فراموش كردى شب عاشورا را كه ناله واحسيناه ! واحسيناه ! از من بلند شد و تو با ام كلثوم مى گفتى كه صداى مادرم را مى شنوم ؟ آرى ، من در آن شب ، با هزار رنج و تعب ، در اطراف خيمه ها مى گرديدم و ناله و فرياد مى زدم و از اين روى بود كه برادرت حسين به تو گفت : اى خواهر، مگر صداى مادرم را نمى شنوى ؟ اى زينب ! مگر در وداع بازپسين فرزندم حسين ، و روان شدن او سوى ميدان ، من همى خاك مصيبت بر سر نمى كردم ؟ اى زينب ، چه گويم از آن هنگام كه شمر خنجر بر حنجر فرزندم حسين را بر نوك سنان بر آوردند. اى زينب ، اى دخترجان من ! چه گويم از آن وقت كه لشكر از قتلگاه به سوى خيمه گاه روى نهادند و شعله نار به گنبد دوار بر آوردند. اى دختر محنت رسيده ، من همانا در نظاره بودم كه مردم كوفه با آن آشوب و همهمه و و لوله خيمه ها را غارت كردند و آتش در آنها زدند و جامه هاى شما را به يغما بردند و عابد بيمار را از بستر به زمين افكندند و آهنگ قتلش نمودند و تو، نالان و گريان ، ايشان را از اين كار باز مى داشتى ، و هيز هنگامى كه شما را از قتلگاه عبور مى دادند تمامى آن احوال را مى ديدم و آن چهار خطاب تو به جد و پدر و مادر و برادرت را استماع مى نمودم و اشك حسرت از ديده مى باريدم و آه جانسوز از دل پردردم بر مى كشيدم . دخترجان من ، اين خون حسين است كه بر گيسوان من است ، و من در همه جا با شما همراه بودم ، خصوصا هنگام ورود به شام و مجلس يزيد خون آشام و رفتار و گفتار آن نابكار بدفرجام .
عليا مخدره (س ) مى فرمايد، عرض كردم : اى مادر، از چه روى اين خون را از موى و روى خويش پاك نمى فرمايى ؟ فرمود: اى روشنى ديده ، بايد با اين موى پر خون در حضرت قادر بيچون به شكايت برم و داد خود را از ستمكاران و كشندگان فرزندم بازجويم ، و عزاداران و گنه كاران امت پدرم را شفاعت بنمايم . و تو را وصيت مى كنم كه سلام مرا به فرزند بيمارم ، سيد سجاد، برسانى و بگويى به شيعيان ما اعلام كند كه در عزادارى و زيارت فرزندم حسين كوتاهى نكنند و آن را سهل نشمارند كه موجب ندامت آنها در قيامت خواهد بود.

لحظات آخر عمر زينب (س

ماجراى كربلا پايان پذيرفته ، ولى غمهاى زينب فراموش شدنى نيست . هر لحظه او كربلا و عاشورا و اسارت و درد رنج است . هر لحظه ، مدينه يادآور حديث كساء اهل بيت و دوران هجرت زينب و حسين ، از سخت ترين دوران عمر اوست .
در مدينه قحطى سختى رخ داده است . عبدالله بن جعفر كه بحر جود و كرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دليل اينكه دستش ‍ از سرمايه دنيا تهيه گشته راهى شام مى گردد و به كار زراعت مشغول مى شود؛ ولى زينب ، هر روز او گريه و داغ دل است . مدتى مى گذرد كه زينب گرفتار تب وصل خانواده اش مى گردد و هر لحظه مريضى او شدت پيدا مى كند، تا اينكه نيمه ظهر به همسر خويش عبدالله مى گويد: ((بستر مرا در حياط به زير آفتاب قرار بده .))
عبدالله مى فرمايد: ((او را در حياط جاى دادم كه متوجه شدم چيزى را روى سينه خويش نهاده و مدام زير لب حرفى مى زند. به او نزديك شدم ديدم پيراهنى را كه يادگار از كربلاست ؛ يعنى پيراهن حسين را، كه خونين و پاره پاره است ، بر روى سينه نهاده و مدام مى گويد: ((حسين ، حسين ، حسين !...))
لحظاتى بعد او وارد بر حريم اهل بيت النبوة گشت و كارنامه عمرش به به خير و سعادت ختم گرديد.

وفاوت عليا مخدره زينب (س

در بحر المصائب گويد: حضرت زينب (س ) بعد از واقعه كربلا و رنج و شام و محنت ايام ، چندان بگريست كه قدش خميده و گيسوانش سفيد گرديد؛ دائم الحزن بزيست تا رخت به ديگر سراى كشيد.
نيز گويد: عليا مخدره ام كلثوم ، بعد از چهار ماه از ورود اهل بيت به مدينه طيبه ، از اين سراى پرملال به رحمت خداوند لايزال پيوست . وقتى هشتاد روز از وفات ام كلثوم بگذشت ، شبى عليا مخدره زينب مادرش را در خواب ديد و چون بيدار شد بسيار بگريست و بر سر و صورت خويش بزد تا از هوش برفت . زمانى كه آمدند و آن مخدره را حركت دادند، ديدند روح مقدس او به شاخسار جنان پرواز كرده است .
در اين وقت آل رسول و ذريه بتول ، در ماتم آن مخدره به زارى در آمدند چندان كه گويى اندوه عاشورا و آشوب قيامت بر پا شد. و اين واقعه جانگداز، در دهم رمضان يا چهاردهم رجب بنابر قول عبيدلى نسابه ، متوفى در سنه 277 در كتاب زينبيات )) از سال 62 هجرى روى داد.
وفات اين مخدره در سنه 62 مورد اتفاق همگان است ، ولى در تاريخ روز وفات وى بين مورخان اختلاف وجود دارد، و گذشته بر دو قولى كه ذكر شد، بعضى نيز وفات او را در شب يكشنبه پنجم ماه رجب دانسته اند

محل دفن

راجع به محل دفن حضرت زينب (س ) سه نظر وجود دارد:
1-
مدينه منوره ، كنار قبور خاندان اهل بيت عصمت و طهارت يعنى بقيع ؛
2-
قاهر مصر؛
3-
مقام معروف و مشهور در قريه ((راويه )) واقع در منطقه غوطه دمشق .
قول اول : ظاهرا هيچ مدركى به جز حدس و تخمين ندارد، و مبتنى بر اين نظريه احتمالى است كه چون حضرت زينب (س ) پس از حادثه كربلا به مدينه مراجعت كرده است . چنانچه رويداد تازه اى پيش نيامده باشد، به طور طبيعى در مدينه از دنيا رحلت كرده و نيز به طور طبيعى در بقيع آرامگاه خاندان پيغمبر (ص ) دفن شده است !
در مورد قول دوم نيز، كه مصر باشد، مدرك درستى در دست نيست .
با تضعيف اقوال فوق ، اعتبار قول سوم ثابت مى شود كه قبر حضرت زينب (س ) را در قريه راويه از منطقه غوطه شام ، واقع در هفت كيلومترى جنوب شرقى دمشق ، مى داند. در آن جا بارگاه و مرقد بسيار باشكوهى به نام حضرت زينب (س ) دختر اميرالمؤ منين (ع ) وجود دارد كه همواره مزار دوستان اهل بيت و شيعيان و حتى غير شيعيان بوده است . آنچه از تاريخ به دست مى آيد، قدمت بسيار بناى اين مزار است كه حتى در قرن دوم نيز موجود بوده است ،
زيرا بانوى بزرگوار: سيده نفيسه ، همسر اسحاق مؤ تمن فرزند امام جعفر صادق (ع ) به زيارت اين مرقد مطهر آمده است

گريه امام زمان (ع ) در وفات زينب (س )

مرحوم آيت الله سيد نورالدين جزايرى (متوفى 1348 ه‍ ق ) در كتاب ((الخصائص الزينبيه )) آورده است كه عالم دانشمند و محدث خبير شيخ محمد باقر قاينى ، صاحب كتاب كبريت الاحمر در كتاب كشكول خود به نام ((سفينة القماش )) مى نويسد:
در عصرى كه در نجف اشرف به تحصيل علوم حوزوى اشتغال داشتم در آنجا سيدى زاهد و پرهيز كار بود كه سواد نداشت ، روزى در حرم حضرت على (ع ) به زيارت مرقد حضرت مشغول بود، ديد يكى از زايران ترك زبان ، گوشه اى از حرم نشست و مشغول تلاوت قران شد، اين سيد جليل احساساتى شد و به خود گفت : ((آيا سزاوار است كه ترك و ديلم قران ، كتاب جدت را بخوانند و تو بى سواد باشى و از خواند آيات قرآن محروم بمانى ؟!)) او از روى غيرت و همت قسمتى زا اوقاتش را در سقايى (آبرسانى ) صرف كرد تا مخارج زندگى اش را تاءمين كند، و قسمت ديگر را به تحصيل علوم پرداخت و كم كم ترقى كرد تا به حدى كه در درس ‍ خارج آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى (ميرزاى بزرگ ، متوفى 1312 ه‍ ق ) شركت مى كرد و به درجه اى رسيد كه احتمال مى دادند به حد اجتهاد رسيده است . اين سيد جليل و پارسا براى من چنين نقل كرد:
در عالم خواب امام زمان حضرت ولى عصر (عج ) را ديدم ، بسيار غمگين و آشفته حال بود، به محضرش رفتم و سلام كردم ، سپس ‍ عرض كردم : ((چرا اين گونه ناراحت و گريان هستى ؟)) فرمود: ((امروز روز وفات عمه ام حضرت زينب (س ) است . از آن روزى كه عمه ام زينب (س ) وفات كرده ، تاكنون ، هر سال در روز وفات او، فرشتگان در آسمانها مجلس عزا به پا مى كنند، آن چنان مى گريند كه من بايد بروم و آنها را ساكت كنم ، آنها خطبه حضرت زينب (س ) را كه در بازار كوفه خواند، مى خوانند و مى گريند، من هم اكنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نموده ام

امام زمان (ع ) روضه وداع مى خواند!

جناب آقاى كافى به نقل از مقدس اردبيلى مى فرمود:
((با طلاب پياده به كربلا مى رفتيم . در بين راه يك آقاى طلبه اى بود كه گاهى براى ما روضه مى خواند و امام حسين (ع ) يك نمكى در حنجره اش گذاشته بود. آمدم كربلا. زيارت اربعين بود. از بس ‍ كه ديدم زاير آمده و شلوغ است ، گفتم : داخل حرم نروم و مزاحم زايران نشوم . طلبه ها را دور خود جمع كردم و گوشه صحن آماده خواندن زيارت شديم ، يك وقت گفتم : آن طلبه اى كه در راه براى ما روضه يم خواند كجاست ؟ گفتند: نمى دانيم بين اين جمعيت كجا رفت . ناگهان ديدم كه يك مرد عربى مردم را كنار مى زند و به طرف من مى آيد. صدا زد: ملا محمد مقدس اردبيلى ! مى خواهى چه بكنى ؟ گفتم : مى خواهم زيارت اربعين بخوانم . فرمود: بلندتر بخوان تا من هم گوش كنم زيارت را بلندتر خواندم ، يكى دو جا توجه ام را به نكاتى ادبى دادم . وقتى زيارت تمام شد، به طلبه ها گفتم : آن طلبه پيدا نشد؟ گفتند نمى دانيم كجا رفته است . يك وقت آن مرد عرب به من فرمود: مقدس اردبيلى ! چه مى خواهى ؟ گفتم : يكى از طلبه ها در راه براى ما گاهى روضه مى خواند، نمى دانم كجا رفته ؟ خواستم بيايد و براى ما روضه بخواند. آن عرب به من فرمود: مقدس اردبيلى ! مى خواهى من برايت روضه بخوانم ؟ گفتم : آرى ، آيا به روضه خواندن واردى ؟ فرمود: آرى . ناگاه آن شخص رويش ‍ را به طرف ضريح امام حسين (ع ) كرد و از همان طرز نگاه كردن ، ما را منقلب كرد، يك وقت صدا زد: ابا عبدالله ! نه من و نه اين مقدس اردبيلى و نه اين طلبه ها هيچ كدام يادمان نمى رود، آن ساعتى را كه مى خواستى از خواهرت زينب (س ) جدا شوى ! ناگاه ديدم كسى نيست ، و فهميدم آن عرب ، مهدى زهرا (س ) بوده است .

عنايت به مجلس سوگوارى

استاد ما، عالم عامل ، حضرت آيت الله عبدالكريم حق شناس ‍ فرمود:
((در دوران طلبگى حجره اى كنار كتابخانه مسجد جامع در طبقه دوم داشتم . ايام محرم بود، در مسجد عزادارى امام حسين (ع ) بر پا بود و من در حجره خود مشغول مطالعه بودم . هنگام مطالعه خوابم برد و پس از مدت كوتاهى بيدار شدم و برخاستم وضو گرفتم ، و به حجره بازگشتم . دفعه سوم در حال خواب و بيدارى بودم كه ديدم در بسته حجره ام باز شد و چند خانم مجلله وارد شدند. به من الهام شد كه يكى از آنها حضرت زينب (س ) بود.
فرمود: چرا در مراسم عزادارى شكرت نمى كنى ؟
عرض كردم : مطالعه مى كنم ، بعد مى روم .
فرمود: نه ! در ايام محرم (يا روز عاشورا) درس تعطيل است ، بايد بروى مجلس شركت كنى .

امام زمان (ع ) كنار قبر عمه اش در شام

در مقدمه كتاب ((خصايص الزينبيه )) داستانى آمده است كه نشان مى دهد قبر زينب (س ) در شام است و آن اينكه :
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، كه يكى از وعاظ توانمند بود، نقل مى كند: روزى به محضر يكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم ، او در جوابم فرمود:
((روزى مرحوم حضرت آيت الله الغظمى آقا ضياء عراقى (كه از محققين و مراجع تقليد بود) فرمودند: شخصى شيعه مذهب از شيعيان قطيف عربستان به قصد زيارت حضرت امام رضا (ع ) عازم ايران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى كند. حيران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقية الله امام زمان (عج ) مى گردد. در همان حال سيد نورانى را مى بيند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مى گويد: اين مبلغ تو را به ((سامره )) مى رساند.
چون به آن شهر رسيدى ، پيش وكيل ما ((حاج ميزا حسن شيرازى )) مى روى و به او مى گويى : سيد مهدى مى گويد آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد برساند و مشكل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف بوديد، ازدحام جمعيت باعث شده بود كه حرم عمه ام كثيف گردد و آشغال ريخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى ! و حاج ملاعلى كنى نيز آن آشغال ها را بيرون مى ريخت ... و من در كنار شما بودم !!)).
شيعه قطيفى مى گويد: چون به سامرا رسيدم و به خدمت مرحوم شيرازى شرفياب شدم جريان را به عرض او رساندم . بى اختيار در حالى كه اشك شوق مى ريخت ، دست در گردنم افكند و چشمهايم را بوسيد و تبريك گفت و مبالغى را برايم مرحمت كرد.
چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى كنى رسيدم و آن جريان را براى او نيز تعريف نمودم . او تصديق كرد، ولى بسيار متاءثر گشت كه اى كاش اين نمايندگى و افتخار نصيب او مى شد

شفاى يكى از بزرگان دين

فيض الاسلام مى فرمايد:
بيش از دوازده سال پيش به درد شكم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودى نبخشيد. براى استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بيت و خانواده به كربلاى معلى مشرف شديم . در آن جا هم سخت مبتلا گشتم . روزى دوستى از زايرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نموده ، با اينكه رنجور بودم ، رفتم . در بين گفت و گوهاى گوناگون ، يكى از علماء (ره ) كه در آن مجلس حضور داشت ، فرمود:
((پدرم مى گفت : هر گاه حاجت و خواسته اس دارى ، خداى تعالى را سه بار به نام عليا حضرت زينب كبرى (س ) بخوان ، بى شك و دودلى ، خداى عزوجل خواسته است را روا مى سازد. از اين رو من چنين كرده ، شفا و بهبودى بيمارى خود را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پسمان بستم كه اگر از اين بيمارى بهبودى يافت ، كتاب در احوال سيده معظمه (س ) بنويسم تا همگان از آن بهره مند گردند.
حمد سپاس خداى جل و شاءنه را كه پس از زمان كوتاهى شفا يافتم . اما از بسيارى اشغال و كارها و نوشتن و چاپ و نشر كتاب و ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به نذر خويش وفا ننمودم ، تا اينكه چند روز پيش يكى از دخترانم مرا آگاه ساخت كه به نذرم وفا ننموده ، من هم از خداى عز اسمه توفيق و كمك خواسته ، به نوشتن آن شروع نمودم و آن را كتاب ترجمه خاتون دوسرا سيدتنا المعصومة ، زينب الكبرى - ارواحنا لتراب اقدامهاالفداه – ناميدم

نابودى سرمايه افراد سنگدل

هنگامى كه اسيران آل محمد (ص ) را از سوى كوفه به شام مى بردند، در مسير راه به كوه جوشن (نزديك شهر حلب ) رسيدند، بچه يكى از بانوان حرم كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، كه هم اكنون در آن جا زيارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است كه يادآور همان صحنه دلخراش مى باشد.
روايت شده است كه حضرت زينب (س ) ديد در نزديك آن كوه ، معدن مس قرار دارد و عده اى در آن جا مشغول كار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها كه از دشمنان بودند، با كمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلكه به ناسزاگويى به اهل بيت (ع ) پرداختند.
دل حضرت زينب (س ) بسيار سوخت ، در مورد آنها نفرين كرد، همين نفرين باعث شد كه آن معدن به كلى نابود گرديد و سرمايه آنها كه سالها، ثروت كلانى از آن معدن به دست آورده بودند، بر باد رفت .
و در روايت ديگر، نظير اين مطلب به كوهى به نام كوه حران ، نسبت داده شده كه كارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بيت (ع ) خوددارى كردند و با برخوردى بى رحمانه اهل بيت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرين زينب (س ) صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تيره بخت را سوزانيد و نابود ساخت

نابودى زن بى رحم

در مسير راه كوفه و شام ، اسيران آل محمد (ص ) به منزلگاهى رسيدند كه نام آن ((قصر عجوز)) بود، منظور از عجوزه زنى به نام ((ام الحجام )) بود، اين زن كه سرشتى ناپاك داشت و از دشمنان كوردل بود، گستاخى و بى شرمى را به جايى رسانيد كه كنار سر مقدس امام حسين (ع ) آمد و بر سنگى چهره سرى را كشيد و آن را خراشيد به طورى كه از آن سر مقدس خون ريخت .
زينب (س ) با ديدن اين صحنه دلخراش پرسيد: اين زن چه نام دارد؟
گفتند: نام او ((ام الحجام )) است .
حضرت زينب (س ) با آه و ناله جانسوز آن زن پليد چنين نفرين كرد:
((اللهم خرب عليها قصرها، واحرقها بنار الدنيا قبل نار الاخرة ))؛ خدايا، خانه اين زن را ويران فرما، و او را با آتش دنيا قبل از آتش ‍ آخرت ، بسوزان .))
روايت كننده مى گويد: سوگند به خدا هنوز دعاى زينب (س ) به آخر نرسيده بود كه ديدم قصر ويران شده ، و آتشى در آن قصر ويران شده روى آورد و همه آنچه را در آنجا بود با آن زن سوزانيد و به خاكستر تبديل كرد و سپس باد تندى وزيد و همه آن خاكسترها را پراكنده ساخت و ديگر نشانه و اثرى از آن قصر باقى نماند

اثر دعاى زينب (س

اهل بيت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى كه به منزلگاهى به نام ((قصر حفوظ)) سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص ) خوشرفتارى كردند. حضرت زينب (س ) از آنها تشكر كرد، و براى آنها دعا كرد، بر اثر دعاى آن حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق و روزى شان پر بركت و ارزان گرديد.

شفاى درد چشم

علامه حاج ميرزا حسين نورى ، صاحب مستدرك ، از سيد محمد باقر سلطان آبادى ، كه از بزرگان و شخصيتهاى با كمال بود، نقل مى كند كه گفت : من در بروجرد به بيمارى شديد درد چشم مبتلا شدم ، چشم راستم ورم كرد و به طورى ورم بزرگ شد كه سياهى چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم ، نزد همه پزشكان رفتم ، و مداواى آنها بى نتيجه ماند، و آنها از درمان آن ، اظهار ناتوانى كردند. بعضى مى گفتند تا شش ماه بايد تحت درمان باشى ، و بعضى مى گفتند تا چهل روز نياز به درمان است . بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينكه يكى از دوستان به من گفت : بهتر است كه به زيارت قبر منور ابا عبدالله الحسين (ع ) بروى ، و از آن حضرت شفا بگيرى ، من عازم هستم ، بيا با من با هم به كربلا برويم . گفتم با اين حال چگونه سفر كنم ، مگر طبيب اجازه بدهد. به طبيب مراجعه كردم ، گفت : براى تو سفر روا نيست ، اگر مسافرت كنى ، به منزل دوم نمى رسى ، مگر اينكه به طور كلى نابينا مى شوى . به خانه بازگشتم ، يكى از دوستانم به عيادت آمده ، و گفت : بيمارى چشم تو را جز خاك كربلا و تربت شهدا و مريضخانه اولياى خدا شفا نبخشد، در ضمن شرح حالش را گفت كه نه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه پزشكان ماءيوس شد، و تنها از تربت امام حسين (ع ) شفا يافت . من با توكل به خدا با كاروان كربلا به سوى كربلا حركت كردم ، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت يافت ، بر اثر فشار درد، چشم چپم نيز درد گرفت ، همسفران مرا سرزنش ‍ كردند كه سفر براى تو خوب نيست ، بهتر است مراجعت كنى . همچنان در ناراحتى و حيرت به سر مى بردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندكى خوابيدم . در عالم خواب حضرت زينب (س ) را ديدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم ماليدم ، سپس از خواب بيدار شدم ، از آن پس هيچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نكردم ، و چشم راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم ، آنها چشمان مرا نگاه كردند، ديدند هيچ فرقى بين دو چشم من نيست ، و هيچ اثرى از ورم و زخم ديده نمى شود. اين كرامت حضرت زينب (س ) را براى همه نقل نمودم .
محدث نورى نظير اين مطلب را در مورد شفاى ملافتحعلى سلطان آبادى كه از اوتاد پارسايان بزرگ بود، نقل نموده است 

شفاى نابينا

مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك ، كه در توسل به اهل بيت (ع ) و علاقه به حضرت سيدالشهداء (ع ) كم نظير بود و از اين باب رحمت و بركات صورى و معنوى نصيبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود كه در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم .
در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك روضه خوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعين مى دادند. من از دايى ام خواهش كردم كه اجازه دهد من به مردم شربت بدهم ؟! دايى ام فرمود: تو چشم ندارى و نمى توانى ! گفتم : يك نفر بينا همراهم بيايد! قبول كرد، و من با كمك خودش قدرى شربت به شنوندگان دادم .
مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى سخنرانى مى كرد. در ذكر مصيبت خود روضه حضرت زينب (س ) خواند و من تحت تاءثير قرار گرفتم . آن قدر گريه كردم تا از حال رفتم در آن حال بانوى مجلله اى دست مباركشان را بر چشمان من كشيده و فرمودند: ((خوب شدى و ديگر به چشم درد مبتلا نخواهى شد)).
ناگاه چشم باز كردم . اهل مجلس را ديدم ، شاد و فرح ناك . به طرف دايى ام دويدم ، تمام اهل مجلس منقلب شده و اطراف مرا گرفتند، به دستور دايى ام مرا به اتاقى بردند و جمعيت را متفرق نمودند. اين از بركت و توسلات به حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) بود كه در يك آن چشمم را شفا داده و مرا از نابينايى نجات دادند ((باءبى انت و اءمى اءبا عبدالله الحسين )).

مسلمان شدن طبيب يهودى

يزيد پس از شهادت امام حسين (ع ) پيش از آنكه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بى درمانى معذب گرديد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد. طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيد و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى شود مگر آنكه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو چه گناهى را كرده اى كه به اين بيمارى گرفتار شده اى
يزيد از خجالت سر را به زير افكند و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )).
طبيب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند. همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .
در همسايگى آنها، يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع ) بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان زن را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و به همسرش گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !
بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد. وقتى به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!
در ميان بانوان خانم بلند بالايى را ديد در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنارش ‍ گذاشته است ! زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهيمانى را مهيا كرده ايد؟
آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند، تا با نكوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزا خانه فرزندم بروى .
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟
فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال كرد؟
فرمود: من زينب خواهر امام حسينم .
در همين زمان زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى كه يهوديها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بى خوش ‍ غذاها به مشام شان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند. 

نفرين حضرت زينب (س

زينب (س ) گفت : كنار خيمه ايستاده بودم ، ناگاه مردى كبود چشم به سوى خيمه آمد (و آن خولى بود) و آنچه در خيمه يافت ، ربود. امام سجاد (ع ) روى فرش پوستى خوابيده بود، آن نامرد آن پوست را آن چنان كشيد كه امام سجاد (ع ) روى خاك زمين افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را كشيد و گوشواره ام را از گوشم بيرون آورد كه گوشم پاره شد، و در عين حال گريه مى كرد. گفتم : غارت مى كنى در عين حال گريه مى كنى ؟ گفت : براى مصايبى كه بر شما اهل بيت پيامبر (ص ) وارد شده گريه مى كنم . گفتم : خداوند دستها و پاهايت را قطع كند و در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند.
هنگامى كه مختار روى كار آمد و به دستور او خولى را دستگير كرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت : تو در كربلا چه كردى ؟ جواب داد: به خيمه على بن الحسين امام سجاد (ع ) رفتم ، روسرى و گوشواره زينب (س ) را كشيدم و ربودم . مختار گريه كرد و گفت : در اين هنگام زينب (س ) چه گفت : خولى جواب داد: گفت خدا دستها و پاهايت را قطع كند و تو را در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت : سوگند به خدا، خواسته او را بر مى آوردم ، آن گاه دستور داد دستها و پاهاى خولى را بريدند و او را آتش ‍ زدند 

توسل به حضرت زينب (س

سيد جليل و فاضل نبيل ، جناب آقاى سيد حسن برقعى واعظ، ساكن قم ، چنين مرقوم داشته اند:
آقاى قاسم عبدالحسينى ، پليس موزه آستانه مقدسه حضرت معصومه (س ) و در حال حاضر، يعنى سنه 1348، به خدمت مشغول است و منزل شخصى او در خيابان تهران ، كوچه آقابقال براى اين جانب حكايت كرد كه در زمانى كه متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند و در ايران بودند من در راه آهن خدمت مى كردم . در اثر تصادف با كاميون سنگ كشى يك پاى من زير چرخ كاميون رفت و مرا به بيمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زير نظر دكتر مدرسى كه اكنون زنده است و دكتر سيفى معالجه مى نمودم ، پايم ورم كرده بود به اندازه يك متكا بزرگ شده بود و مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتى يك لحظه خواب به چشمم نرفت و دايما از شدت درد ناله و فرياد مى كردم . امكان دانشت كسى دست به پايم بگذارد؛ زيرا آن چنان درد مى گرفت كه بى اختيار مى شدم و تمام اطاق و سالن را صداى فريادم فرا مى گرفت و در خلال اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س ) متوسل بودم و مادرم بسيارى از اوقات در حرم حضرت معصومه مى رفت و توسل پيدا مى كرد و يك بچه كه در حدود سيزده الى چهارده سال داشت و پدرش كارگرى بود در تهران در اثر اصابت گلوله اى مثل من روى تختخواب پهلوى من در طرف راست بسترى بود و فاصله او با من در حدود يك متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله ، زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دكترها از او ماءيوس بودند و چند روز در حال احتضار بود و گاهى صداى خيلى ضعيفى از او شنيده مى شد و هر وقت پرستارها مى آمدند مى پرسيدند تمام نكرده است ؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود. مقدارى مواد سمى براى خود كشى تهيه كردم و زير متكاى خود گذاشتم و تصميم گرفتم كه اگر امشب بهبود نيافتم خود كشى كنم ؛
چون طاقتم تمام شده بود.
مادرم براى ديدن من آمد، به او گفتم : اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه گرفتى فبها، و الا صبح جنازه مرا روى تختخواب خواهى ديد و اين جمله را جدى گفتم ، تصميم قطعى بود. مادر مغروب به طرف حرم مطهر رفت همان شب مختصرى چشمانم را خواب گرفت ، در عالم رؤ يا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن ) وارد اطاق من كه هما بچه هم پهلوى من روى تخت خوابيده بود آمدند يكى از زنها پيدا بود شخصيت او بيشتر است و فهميدم كه اولى حضرت زهرا و دومى حضرت زينب و سومى حضرت معصومه سلام الله عليهم اجمعين - هستند حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مى آمدند مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوى هم جلو تخت ايستادند حضرت زهرا (س ) به آن بچه فرمودند: بلند شو. بچه گفت : نمى توانم فرمودند: بلند شو. گفت : نمى توانم فرمودند: تو خوب شدى . در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهى بفرمايند، ولى بر خلاف انتظار حتى به سوى تحت من توجهى نفرمودند، در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فكر كردم معلوم مى شود آن بانوان مجلله به من عنايتى نداشتند.
دست كردم زير متكا و سمى كه تهيه كرده بود بر دارم و بخورم ، با خود فكر كردم ممكن است چون در اتاق ما قدم نهاده اند از بركت قدوم آنها من هم شفا يافته ام ، دستم را روى پايم نهادم ديدم درد نمى كند، آهسته پايم را حركت دادم ديدم حركت مى كند، فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام ، صبح شد پرستارها آمدند و گفتند: بچه در چه حال است به اين خيال كه مرده است ، گفتم : بچه خوب شد، گفتند چه مى گويى ؟! گفتم حتما خوب شده ، بچه خواب بود، گفتم بيدارش نكنيد تا اينكه بيدار شد، دكترها آمدند هيچ اثرى از زخم در پايش نبود گويا ابدا زخمى نداشته اما هنوز از جريان كار من خبر ندارند.
پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى من بردارد و تجديد پانسمان كند چون ورم پايم تمام شده بود، فاصله اى بين پنبه ها و پايم بود، گويا اصلا زخمى و جراحتى نداشته .
مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادى گريه ورم كرده بود، پرسيد: حالت چطور است ؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم ؛ زيرا از فرح زياد ممكن بود سكته كند، گفتم : بهتر هستم رو عصايى بياور برويم منزل . با عصا (البته مصنوعى بود) به طرف منزل رفتم و بعدا جريان را نقل كردم .
و اما در بيمارستان ، پس از شفا يافتن من و بچه ، غوغايى از جمعيت و پرستارها و دكترها بود، زبان از شرح آن عاجز است ، صداى گريه و صلوات ، تمام فضاى اطاق و سالن را پر كرده بود

شفاى بيمارى

حضرت حجة الاسلام حاج شيخ محمد تقى صادق در تحقيقاتى كه در مورد داستان ذيل كرده و براى مرحوم آية الله العظمى بروجردى (ره ) نوشته و فرستاده كه ترجمه آن اين است كه معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤ منين از شيعه آل محمد (ص ) مى نويسد:
و تقديم مى دارم به سوى تو كرامت را كه هيچ گونه شك و شبهه اى در او نباشد و آن كرامت از عليا مكرمه حضرت زينب (س ) بانوى بانوان عالم و برگزيده امت است و آن قضيه اين است كه : زنى به نام فوزية زيدان از خاندان مردمى صالح و متقى و پرهيزكار در يكى از قراء (روستاهاى ) جبل عامل به نام جوية مبتلا به درد پاى بى درمانى شد تا جايى كه به عنوان عمل جراحى متوسل به بيمارستانهاى متعددى گرديد ولى نتيجه اين شد كه سستى در رانها و ساق پاى وى پديد آمد و هيچ قادر به حركت نبود، مگر اينكه نشسته و به كمك دو دست راه مى رفت و روى همين اصل بيست و پنج سال تمام خانه نشين شد و به همان حال صبر مى كرد و مدام با اين حال مى بود تا اينكه عاشوراى آقا ابى عبدالله الحسين (ع ) فرا رسيد ولى او ديگر از مرض به ستوه آمده بود و عنان صبر را از دست او گرفته ، ناچار برادران و خواهران خود را كه از خوبان مؤ منين به شمار مى روند خواست و از آنان تقاضا كرد كه او را به حرم حضرت زينب (س ) در شام برده تا در اثر توسل به ذيل عنايت دختر كبراى على (ع ) شفا يافته و از گرفتارى مزبور به در آيد ولى برادران پيشنهاد وى را نپذيرفتند و گفتند كه شرعا مستحسن نيست كه تو را با اين حال به شام ببريم و اگر بناست حضرت تو را شفا دهد همين جا كه در خانه ات قرار دارى براى او امكان دارد.
فوزيه هر چه اصرار كرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرده و صبر بيشترى را پيشه نمود، تا اينكه در يكى از روزهاى عاشورا در همسايگى مجلسى عزايى جهت حضرت سيدالشهداء (ع ) بر پا بود فوزيه به حال نشسته و به كمك دو دست به خانه همسايه رفت ، از بيانات وعاظ استماع كرد و دعا كرد و توسل نمود و گريه زيادى كرد، تا اينكه بعد از پايان عزادارى با همان حال به خانه بر مى گردد. شب با حال گريه و توسل بعد از نماز مى خوابد و نزديك صبح بيدار مى شود كه نماز صبح را بخواند مى بيند هنوز فجر طالع نشده او به انتظار طلوع فجر مى نشيند در اين اثناء متوجه دستى مى شود كه بالاى مچ وى را گرفته و يك كسى به او مى گويد: (قومى يا فوزيه ) برخيز اى فوزيه . او با شنيدن اين سخن و كمك آن دست فورى بر مى خيزد و به دو قدمى خود مى ايستد و از عقال و پاى بندى كه از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال مى شود. آن وقت نگاهى به راست و چپ مى كند، احدى را نمى بيند. سپس رو مى كند به مادرش كه در همان اطاق خوابيده بود و بنا مى كند به ((الله اكبر)) و ((الا اله الا الله )) گفت وقتى كه مادرش او را به آن حال ديد مبهوت شد سپس از نزد مادرش بيرون دويد و به خارج از خانه رفت و صداى خود را به ((الله اكبر)) و ((لا اله الا الله )) بلند كرد تا اينكه برادرانش با صداى خواهر به سوى او مى آيند وقتى آنان او را به آن حال غير مترقبه ديدند، صدا به صلوات بلند كردند. آن گاه همسايگان خبردار مى شوند، و آنها نيز صلوات و تهليل و تكبير بر زبان جارى مى كنند.
اين خبر كم كم به تمام شهر رسيد و ساير بلاد و قراء مجاور نيز خبردار مى شوند و مردم از هر جانب براى ديدن واقعه مى آيند و تبرك مى جويند و خانه آنها مركز رفت و آمد مردم دور و نزديك مى شد. پس سلام و درود بى پايان بر تربت پاك مكتب وحى حضرت زينب (س ) باد.

برطرف شدن حاجت يك هندى

يكى از علماى بزرگوار مى گويد: متولى حرم حضرت زينب (س ) فرمود: يك روز يك هندى آمد جلوى صحن حضرت زينب دستش را دراز كرد و چيزى گفت . ديدم يك سكه طلايى در دست او گذاشته شد. رفتم پيشش و گفتم : اين سكه را با پول من عوض ‍ مى كنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرك . با تعجب گفت : مگر شما از اين سكه ها نمى گيريد من بيست سال است كه هر روز يك سكه مى گيرم و در شهر شام زندگى مى كنم .

نتيجه احترام يك سنى به زينب (س

يكى از شيعيان ، به قصد زيارت قبر بى بى حضرت زينب (س ) از ايران حركت كرد تا به گمرك ، در مرز بازرگان ، رسيد. شخصى كه مسئول گمرك بود، پير زن را خيلى اذيت كرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى كرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهايت را جاى ديگر خرج كن .
زن گفت : اگر به شام بروم ، شكايت تو را به آن حضرت مى كنم .
گمركچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از كسى ترسى ندارم .
زن پس از اينكه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زيارت با دلى شكسته و گريه كنان عرض كرد: اى بى بى ! تو را به جان حسين ات انتقام مرا از اين مرد گمركچى بگير.
زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تكرار مى كرد. آن شب در عالم خواب بى بى زينب (س ) را ديد كه آن را صدا زد.