مصيبت برادرش امام حسن (ع
از برخى از مطلعين و دانايان و آگاهان چنين رسيده است :
((هنگامى كه امام حسن (ع ) تشت و لگن مقابلش گذاشته شد، در حالى كه جگر رنج ديده اش استفراغ و قى مى كرد، شنيد خواهرش زينب مى خواهد نزد او بيايد. در آن حال كه سخت بيمار بود، فرمان داد كه تشت را بردارند، زيرا مى ترسيد خواهرش از ديدن آن تشت افسرده شود.
زينب بر بالين امام حسن (ع
امام حسن مجتبى (ع ) بر اثر زهر به شدت در رنج بود. نيمه هاى شب ، امام حسن (ع ) ديد از تحمل درد و رنج ناتوان شده ، لذا يگانه مونس و غمخوارش ، زينب (س ) را صدا زد: زينب (س ) برخاست و به بالين برادر آمد و او را به گونه اى ديد كه چون مار گزيده به خود مى پيچيد، احوال او را پرسيد، امام حسن (ع ) ((خواهرم ! برو برادرم حسين را خبر كن به اين جا بيايد.))
زينب (س ) با چشمى گريان و دلى غمبار، به خانه برادرش حسين (ع ) شتافت و ماجرا را به او گفت و او را به بالين برادر آورد. سرانجام زينب (س ) با شهادت برادرش امام حسن (ع ) روبه رو شد و داغ پرسوز برادر بزرگش را كه يك عمر از دست دشمنان ، خون جگر خورده بود، ديد ولى كاهش همين مقدار مصيبت را بيشتر نمى ديد، زينب (س ) در تشييع جنازه برادرش امام حسن (ع ) ديد گروهى از بنى اميه با تحريك عايشه به بهانه اين كه ما نمى گذاريم شما پيكر برادرتان حسن را در كنار قبر رسول خدا (ص ) به خاك بسپارد، اهانتها كردند، حتى جنازه اش را تيرباران نمودند، به طورى كه وقتى امام حسين (ع ) و ياران ، جنازه او را در قبرستان بقيع به زمين نهادند تيرهايى را كه به بدن آن حضرت اصابت كرده بود شمردند به هفتاد تير رسد.
مصايب حضرت زينب (س ) در سرزمين كربلا
حركت به سوى كربلا
زينب در كاروان حسين (ع
هنگامى كه كاروان حسين (ع ) تصميم گرفت مكه را به قصد كوفه ترك كند، روايت كننده مى گويد: چهل محمل را ديدم كه با پوشش كامل و موزون ، آماده كرده بودند تا بنى هاشم بانوان محرم خود را بر آنها سوار نمايند. به آن صحنه باشكوه مى نگريستم ، ناگاه ديدم از سراى حسينى جوانى بلند بالا و خوش چهره كه خالى بر صورتش بود، بيرون آمد و خطاب به بنى هاشم فرمود: ((از من دور شويد)). آنها دور شدند، آن گاه دو زن از سراى حسينى بيرون آمدند، در حالى كه ساير بانوان اطراف آنها را گرفته بودند. آن جوان خوش چهره ، محملى را آماده كرد و زانوى خود را خم كرد و در محضر امام حسين (ع ) آن دو بانو را با احترام مخصوص سوار محمل نمود. از يكى پرسيدم : اين دو بانو و آن جوان مه لقا كيستند؟ گفت : ((آن دو بانو يكى زينب (س ) و ديگرى ام كلثوم است و آن جوان زيباروى ، حضرت عباس (ع ) مى باشد.))
آرى زينب (س ) با چنين عزت و شكوهى سوار محمل شده و به سوى كوفه روانه گرديد.
ورود به كربلا
هنگامى كه امام حسين (ع ) و همراهان در روز دوم محرم كه روز پنج شنبه بود به كربلا رسيدند و در همان محل سكونت نموده و خيمه ها را به پا كردند، دو حادثه جانسوز در رابطه با زينب (س ) رخ داد.
پس از بر پا شدن خيمه ها و سكونت در كربلا حضرت زينب (س ) هراسان به حضور برادرش امام حسين (ع ) آمد و عرض كرد: ((اين بيابان را خوفناك مى بينم ، چرا كه خوف عظيمى از آن ، به من روى آورده است .))
امام حسين (ع ) فرمود: خواهر جانم ، هنگام رفتن به جبهه صفين در همين جا با پدرم فرود آمديم ، پدرم سرش را روى دامن برادرم نهاد و ساعتى خوابيد و من حاضر بودم ، پدرم بيدار شد و گريه كرد، برادرم حسن (ع ) از او پرسيد: ((چرا گريه مى كنى ؟)) پدرم فرمود: ((كانى رايت فى منامى ان هذا الوادى بحر من الدم و الحسين قد غرق فيه و هو يستغيث فلا يغاث ))؛ گويا در عالم خواب ديدم ، اين بيابان دريايى از خون است و حسين (ع ) در آن غرق شده و هر چه يار و ياور مى طلبد، كسى او را يارى نمى كند.
آن گاه پدرم به من رو كرد و فرمود:((اى ابا عبدالله ! هر گاه چنين حادثه اى براى تو رخ داد، چه مى كنى ؟))
در پاسخ گفتم : ((اصبر و لا بدلى من اصبر))؛ صبر مى كنم كه جز صبر و استقامت چاره اى نيست .
دل زينب (س ) با شنيدن اين سخن ، آن چنان سوخت كه سيلاب اشك از ديدگانش سرازير شد.
سيلى بر صورت خود
روايت شده كه پس از مهلت گرفتن از دشمن ، امام حسين (ع ) نشست و به خواب رفت و سپس بيدار شد و به خواهرش زينب (س ) فرمود: ((خواهرم ! همين لحظه ، جدم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )، پدرم على عليه السلام و مادرم فاطمه سلام الله عليها و برادرم حسن عليه السلام را در خواب ديدم كه همه مى گفتند: اى حسين ! به همين زودى (و به نقل ديگر، گفتند: فردا) نزد ما خواهى آمد.))
زينب سلام الله عليها تا اين سخن را شنيد (آن چنان عاطفه اش به جوش آمد كه ) سيلى به صورت خود زد و صدا به گريه بلند كرد. امام حسين (ع ) او را دلدارى داده و به صبر و آرامش فرا خواند، به خصوص يادآور شد كه با آرامش و حوصله خود، شماتت و سرزنش دشمن را از ما خاندان پيامبر (ص ) دور كن .
راضى به قضا بودن
چون امام حسين (ع ) براى استراحت در خزيميه فرود آمد و يك شبانه روز توقف كرد، صبحگاه زينب (س ) خواهرش نزد او آمد و گفت : اى برادرم ! آيا نمى خواهى از آنچه ديشب شنيده ام تو را آگاه كنم ؟
حسين (ع ) فرمود: چه شنيدى ؟
زينب (س ) گفت : در دل شب بيرون رفتم كه شنيدم هاتفى ندا مى داد: اى چشم ! در ريختن اشك بكوش كه جز من كسى بر شهدا گريه نخواهد كرد، گريه بر آن گروهى كه مرگ آنان را به پيش مى راند تا به سوى ميعاد گاهى بكشاند كه به عهد خويش وفا كنند.
حسين (ع ) فرمود: ((يا اختاه ! كل ما قضى فهو كائن ))؛ خواهرم !آنچه مقدر است به وقوع خواهد پيوست . يعنى ما بايد وظيفه خود را به انجام برسانيم و به آنچه خدا مى خواهد راضى باشيم .
زينب (س ) در ورود به كربلا
پس از ورود به كربلا، امام دستهاى خويش را به آسمان بر مى دارد و نجوا مى نمايد: ((اللهم انى اعوذ بك من كرب و البلاء!)) ياد كلام جد و باب خويش مى كند كه او را از كربلا خبر مى دادند.
پس ، بر خيل فداييان خويش بانگ بر آورد: ((خيمه ها را همين مكان بر پا نماييد. اينجا قرارگاه ماست . اينجا محل ريختن خونهاى ماست .))
در ميان جمعيت ، خواهر خود را مى بيند كه غمگين نشسته و خيره خيره اطراف را زير بال نگاه خود گرفته است . چهره اش از غم موج مى زند. حسين به سوى او مى آيد و او را تسلى مى دهد. صداى زينب حاكى از درد درون است كه مى فرمايد: ((برادرم ! بيا از اين مكان برويم از لحظه اى كه وارد اين سرزمين شده ايم و نام كربلا را شنيده ام ، غمهاى عالم روى سينه ام جمع شده اند...!))
امام بر او آيه اميد و اطمينان مى خواند: ((خواهرم ! بر خداى متعال توكل بنما. هر چه هست ، به دست اوست .))
سپس ، دستور بر پايى خيام را صادر مى كند؛ ولى زينب (س ) متحيرانه چشم دوخته كه چرا در درون دره خيمه ها را بر پا مى كنند. او شاهد جنگهاى باب خويش اميرالمؤ منين (ع ) در مقابل دشمنان دين بود و از خيمه گاه آن دوران به ذهن خويش تصاوير زنده اى را به ياد دارد. در برابر امام خويش ، با كمال متانت و ادب مى پرسد: ((پدرم ، هميشه خيمه ها را در مكان بلندى بر پا مى كرد. چه شده است كه شما خلاف او عمل مى كنيد؟))
امام مى فرمايد: ((خواهرم ! آن موقع ، در جنگها فتح و پيروزى وجود داشت ، اما ما مى دانيم كه اين جنگ در نهايت به كشته شدن ما و اسيرى رفتن اهل بيت پيغمبر خدا مى انجامد. خواهرم ! اگر قدرى صبر نمايى ، قضايا را خواهى فهميد، ولى بايد تحمل و صبر نمايى .))
زينب (س ) با شنيدن اين جملات ، پى به عمق واقعيت مى برد و مى داند كه روزگار وصل با حسين (ع ) به سر رسيده و زمانى ديگر شروع محنت و مصايب است .
سلام زينب (س ) به حبيب بن مظاهر
فزونى سپاه دشمن و نيروى اندك محدود برادر بيش از همه ، قلب زينب (س ) را آماج دردها و غصه هاى فراوان مى كرد، و بدين جهت چون روز ششم محرم حبيب بن مظاهر به يارى حسين (ع ) به كربلا آمد، و دختر اميرالمؤ منين (س ) از اين فداكارى باخبر گشت ، به حبيب پيغام سلام داد.(73)
چون اين پيغام به حبيب رسيد، بر روى خاك كربلا نشست و مشتى از آن برداشته بر سرو صورت خويش ريخت و گفت : خاكم به سر! سختى كار زينب به جايى رسيده است كه به مثل من سلام مى رساند!!
من از حسين جدا نمى شوم
حضرت زينب كبرى (س ) از سوم شعبان سال 60 هجرى در مكه بود. چون سربازان يزيد مى خواستند در مكه و در حرم امن الهى امام حسين (ع ) را مخفيانه بكشند، لذا امام روز ((ترويه )) كه روز هشتم ذى الحجه است ، مكه را به سوى عراق ترك كرد. زينب (س ) نيز در اين كاروان حضور داشت .
ابن عباس گفت : يا حسين ! اگر خود مجبور به رفتن هستى ، زنان را با خود همراه مبر.
زينب (س ) چون اين سخن را شنيد، سر از كجاوه بيرون كرد و گفت : ابن عباس ! مى خواهى مرا از برادرم حسين جدا كنى ؟! هرگز.
مصايب زينب (س ) در شب عاشورا
بستن آب
روز هفتم غمى ديگر بر غمهاى زينب (س ) افزوده گشت . فرمانى از ابن زياد رسيد كه نگذاريد حسين و اصحاب او از آب استفاده كنند، و بدين طريق تشنگى ياران به ويژه فرزندان و كودكان دل زينب (س ) را به درد مى آورد.
هر چند در اين فرصت گاه و بى گاه ابوالفضل و على اكبر (ع ) در كنار ساير ياران امام حسين (ع ) مقدار كمى آب تهيه مى كردند، و صفوف فشرده دشمن را به عقب مى راندند، ولى جوابگوى نياز شديد تشنگى و مشكلات همه ياران و عزيزان نبود؛ آن هم در هواى گرم تابستان كربلا.
سكينه دختر امام حسين (ع ) مى گويد: صبر كن . چگونه صبر كند بچه شير خواره اى كه دوام صبر ندارد؟!
سركشى به خيمه
از حضرت زينب (س ) نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خيمه برادرم حضرت عباس (ع ) رفتم ديدم جوانان بنى هاشم به دور او حلقه زده اند و او مانند شير ضرغام با آنها سخن مى گويد و به آنها مى فرمايد: ((اى برادرانم و اى پسر عموهايم ! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستين كسانى كه به ميدان رزم مى شتابد، شما باشيد، تا مردم نگويند: بنى هاشم جمعى را براى يارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ ديگران ترجيح دادند...)).
جوانان بى هاشم پاسخ دادند: ((ما مطيع فرمان تو مى باشيم )).
حضرت زينب (س ) مى گويد: از آنجا به خيمه ((حبيب بن مظاهر)) رفتم ديدم با ياران (غيربنى هاشم ) جلسه مذاكره تشكيل داده و به آنها مى گويد: ((فردا وقتى كه جنگ شد، پيشقدم شويد و نخست به ميدان برويد، و نگذاريد كه يك نفر از بنى هاشم ، قبل از شما به ميدان برود، زيرا كه بنى هاشم ، سادات و بزرگان ما مى باشند...))
اصحاب گفتند: ((سخن تو درست است )) و به آن وفا كردند.
شنيدن صداى سپاه دشمن
حسين (ع ) در آن هنگام در پيش خيمه خود نشسته و تكيه به شمشير داده و سر مبارك بر روى زانو قرار داده و به خواب رفته بود.
زينب (س ) كه صداى همهمه اسبان و لشكريان را شنيد، نزديك برادرش آمده و عرضه داشت : اى برادر! آيا صداهاى مخالفان را نمى شنوى كه اينك به طرف خيام نزديك مى شوند.
حسين (ع ) سر برداشت ، فرمود: هم اكنون رسول خدا (ص ) را در خواب ديدم كه فرمود: حسين جان بدين زودى بر ما وارد خواهى شد.
زينب (س ) كه اين سخن دلخراش را شنيد، سيلى به صورت زد و اظهار دردمندى و بيچارگى نمود. حضرت او را دلدارى داده و امر به آرامش فرمود.
امتحان اصحاب در شب عاشورا
زينب (س ) متكايى براى حسين (ع ) گذاشت ، و آن حضرت با خواهر خود آهسته به سخن پرداختند و زمانى كه صداى زينب به خاطر بى سرپرستى فرداى بانوان به گريه بلند شد، حسين (ع ) او را دلدارى داد. بعد زينب ادامه داد: برادرم ! آيا براى وفادارى و مقاومت لازم فردا، اصحاب را كاملا امتحان كرده اى كه مبادا فردا تو را تنها بگذارند؟
حسين (ع ) فرمود: بلى آنان را بارها آزمايش كرده ام ، و تا زنده هستند از من و بانوان و اطفال حمايت و حفاظت خواهند كرد! بعد حسين (ع ) از خيمه زينب بيرون آمد، و به خيمه حبيب بن مظاهر رفت و مشاهده كردم كه حبيب براى اطمينان خاطر و دلدارى زينب ، مطلب را با ساير ياران در ميان گذاشت و آنان سرهاى خود را برهنه كردند و قبضه شمشيرها را در دست فشردند و براى حفاظت از بانوان و ناموس پيامبر(ص ) كه زينب (ع ) روى آن حساسيت فوق العاده داشت . با اداى سوگند، براى چندمين بار اعلام وفادارى كردند.
قافله سالار حسين (ع )
عقيله بنى هاشم مى فرمايد: ((در شب عاشورا، ديدم برادرم از خيمه بيرون آمده و خارهاى بيابان را با غلاف شمشير از جاى مى كند. جلو رفتم و سؤ ال كردم : چرا چنين مى كنى ؟ فرمود: مى دانم فردا اطفال من بايد روى اين خارها با پاى برهنه ، راه بروند.))
سپس ، امام به خواهرش فرمود: ((تو قافله سالار من هستى . مواظب باش جلوى دشمن گريه نكنى و نگذارى اطفال من سيلى و تازيانه بخورند. بدان كه تو را به كوفه و شام خواهند برد.
شب عاشورا
بنابر روايت ارشاد حضرت على بن الحسين (ع ) فرمود: در شب عاشورا من نشسته بودم و عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد كه پدرم در خيمه جداگانه كناره كرد و در نزد او ((جون )) مولاى ابوذر غفارى ايستاده بود و آن حضرت شمشير خود را صف مى كرد و مى فرمود:
اى روزگار اف بر دوستى تو باد؛ چه بسيار براى تو بود در صبح و عصر؛ از رفيقان و طالب تو كه كشته شده اند؛ و روزگار به بدل قناعت نمى كند؛ هر زنده اى رونده راه است ؛ و منتهاى امر به سوى خداوند بزرگ است .
اين اشعار را دو يا سه دفعه خواند تا اينكه من فهميدم كه آن جناب چه اراده كرده است پس گريه مرا گلوگير شد و خوددارى كردم و سكوت نمودم . دانستم كه بلا نازل شده است . اما عمه ام زينب آن اشعار را شنيد و نتوانست خوددارى كند برخاست و به نزد آن حضرت رفت و گفت : واثكلاه ! اى كاش مرگ مرا دريافته بود، مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن امروز مردند.اى خليفه گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان .
پس حسين سوى او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! شيطان حلم تو را نبرد چشمهايش پر از اشك شد و فرمود: اگر آن مرغ سنگ خواره را مى گذاشتند هر آينه مى خوابيد.
زينب گفت : اى واى بر من ! تو در ميان اين اشرار گير افتاده اى ، اين دل مرا بيشتر مجروح داشته و بر من سخت تر است . پس بر صورت خود سيلى زد و گريبان خود را دريد و افتاد و غش نمود.
پس حسين برخاست و بر روى او آب ريخت و گفت : خواهر جان صبر كن و بدان كه اهل زمين و آسمان مى ميرند و جز خدا كسى باقى نمى ماند. آن خدايى كه خلق را خلق كرد به قدرت خود و بر مى انگيزاند خلق را و زنده مى كند ايشان را، و او، فرد و تنهاست . جد من ، پدر و برادر من بهتر از من بودند. و براى هر مسلمان اقتدا به پيغمبر لازم است .
و امثال اين سخنان در تعزيت او گفت و فرمود: اى خواهر! من تو را قسم مى دهم كه بر من گريبان پاره مكن و روى نخراش و وايلاه واثبورا، مگو وقتى من هلاك شدم . پس او را به خيمه آورد و در نزد من نشانيد
مصايب زينب (س ) در روز عاشورا
در خواست آب از زينب (س )
از شيخ بزرگوار ((جعفر بن محمد نما)) در كتاب ((مثيرالاحزان )) و او از سكينه روايت كرده كه مى فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود. چون من و بعضى از اطفال ما، تشنه شديم ، من به سوى عمه ام زينب رفتم تا او را از تشنگى خود خبر دهم كه شايد آبى ذخيره شده باشد براى ما. پس ديدم كه عمه ام در خيمه نشسته است و برادر شير خوارم بر دامن او است . و آن كودك گاهى مى نشيند و گاهى بر مى خيزد، و مانند ماهى در آب ، در حركت و اضطراب است و فرياد مى كند و عمه ام مى گويد: صبر كن . اى پسر برادر! و كجاست براى تو صبر و حال آنكه بر اين حالت مى باشى . گران است براى عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى به حال تو نبخشد. چون من اين را شنيدم ، صدا به گريه بلند كردم . زينب گفت ، سكينه ؟ گفتم : بلى .
گفت : چرا گريه مى كنى ؟ گفتم : براى عطش برادرم (و احوال خودم را به عمه ام نگفتم كه مبادا اندوه او زياد شود). پس گفتم : اى عمه ! چه مى شود كه به سوى بعضى از عيالات انصار بفرستى ، شايد آنها آبى داشته باشند؟! عمه ام برخاست و آن كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت و ديد كه آبى ندارند، و بعضى از كودكان ما به دنبال او روانه شدند براى طمع آب . پس در خيمه پسر عموهايم (اولاد امام حسن ) نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد. پس نيافت . چون از يافتن آب ماءيوس شد، به خيمه خود برگشت ، در حالى كه همراه او قريب به بيست كودك از پسر و دختر بودند. پس شروع كرد به فرياد نمودن . ما هم همه فرياد كرديم . مردى از اصحاب پدرم كه او را ((برير)) مى گفتند (و او را سيد قراء مى گفتند) چون صداى گريه ما را شنيد، خود را بر زمين انداخت و خاك بر سر خود ريخت و به اصحاب خود خطاب كرد: آيا شما را خوش آيند است كه دختران فاطمه بميرند و حال اينكه قائمه شمشيرها در دستهاى ما باشد؟! نه ، قسم به خدا كه بعد از ايشان در زندگى خير نيست ، بلكه بايد پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد شويم . اى اصحاب من ! هر يك دست يكى از اين كودكان را بگيريم و بر آب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مى كنيم . يحيى بن مازنى گفت : موكلين آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند داشت ، اگر اين كودكان را به همراه بريم شايد به ايشان تيرى يا نيزه اى خورد و ما سبب آن شده باشيم . ليكن راءى آن است كه مشكى با خود بر داريم و آن را پر آب كنيم . آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم مقاتله كنيم . و اگر كسى از ما كشته شد، فداء دختران فاطمه باشد. برير گفت : اين فكر خوبى است . پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند و ايشان چهار نفر بودند. چون موكلين آب فرات مشاهده نمودند گفتند كه شما باشيد تا ما رئيس خود را خبر دهيم ميان برير و رئيس ايشان قرابتى بود. پس چون او را خبر دادند گفت : ايشان را راه دهيد تا آب بياشامند چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس كردند صدا به گريه بلند نموده گفتند: خدا لعنت كند ابن سعد را كه از اين آب جارى به جگر آل پيغمبر قطره اى نمى رسد. برير گفت : پشت سر خود را نگاه كنيد و تعجيل كنيد و آب برداريد كه دلهاى اطفال حسين از تشنگى گداخته است و شما نياشاميد تا جگر اولاد فاطمه سيراب شود. ايشان گفتند: قسم به خدا برير! ما آب نمى آشاميم تا دلهاى اطفال حسين سيراب شود. شخصى از موكلين فرات اين حرف را شنيد و گفت : شما خود داخل آب شديد، اين برايتان كافى نيست كه براى اين خارجى آب مى بريد؟ قسم به خدا كه اسحاق را از اين كار باخبر مى كنم برير گفت : اى مرد كتمان كن امر ما را. پس برير به نزديك او رفت تا او را گرفته باشد كه خبر به اسحاق نرسد. آن مرد فرار كرد و اسحاق را خبر كرد. او گفت : سر راه را برايشان بگيريد و ايشان را بياوريد به نزد من ، و اگر ابا كردند با ايشان مقاتله كنيد. پس سر راه را بر برير و اصحاب او گرفتند. مقاتله اى بين ايشان در گرفت و برير شروع به موعظه نمود. صداى او به گوش امام حسين (ع ) رسيد. چند نفر فرستاد كه او را يارى كنند. پس ايشان رفتند و موكلين فرار كردند و آب را آوردند. اطفال به يك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكمها و سينه ها را بر مشك گذاشتند، كه ناگاه بند مشك باز شد و آب بر زمين ريخت كودكان به يك دفعه به فرياد آمدند برير به صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه (س )
پرستارى از امام سجاد(ع )
چون كار (جنگ ) به امام حسين (ع ) تنگ و سخت شد و يگانه و تنها ماند، به خيمه هاى فرزندان پدرش روى آورد. آنها را از ايشان خالى و تهى ديد. سپس به خيمه هاى اصحاب و يارانش التفات نموده و نگريست كسى از آنان را نديد، پس شروع و آغاز نمود به بسيار گفتن ((لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم )) (حركت و جنبشى و قوت و توانايى نيست جز به وسيله خداى بلند مرتبه بزرگ ) سپس به خيمه هاى زنان رقيه ، به خيمه فرزندش على زين العابدين (امام چهارم ) آمد وى را ديد به روى فرشى از پوست افتاده ، پس بر او در آمده و زينب نزد وى بوده كه پرستاريش مى نمود، چون على بن الحسين (ع ) به پدر بزرگوارش نگاه كرد، خواست حركت نموده و برخيزد، ولى از سختى بيمارى نتوانست . به زينب فرمود: مرا به سينه ات تكيه ده كه اين (امام ) پسر رسول خدا (ص ) است كه (اينجا) روى آورده ، زينب پشت زين العابدين نشست و آن حضرت را به سينه خود تكيه داد. امام حسين (ع ) از بيمارى فرزندش پرسيد و او خداى تعالى را حمد و سپاس مى نمود، سپس گفت اى پدر! امروز با اين منافقين و مردم دور و چه كردى ؟ امام حسين (ع ) به او فرمود: اى پسرم ! شيطان و ديو سركش بر ايشان غالب و چيره گشته و ذكر و ياد خدا را از اينان فراموش گردانيده ، و ميان ما و آنان آتش جنگ برو افروخته شد تا اينكه روى زمين خون جارى و روان شد. على (زين العابدين ) گفت : اى پدر! عمويم عباس كجاست است ؟ پس چون عمويش را از پدرش پرسيد، گريه زينب گلويش را گرفت (و نتوانست سخنى بگويد) و به برادرش نگريسته كه چگونه به فرزندش پاسخ خواهد داد، زيرا او را به شهادت و كشته شدن عمويش عباس آگاه نساخته بود، از بيم آنكه بيمارى اش شدت يافته و سخت گردد، پس امام حسين به او فرمود: اى پسرم ! عمويت كشته شد، و دو دستش را در كنار فرات جدا كردند.
پس على بن الحسين (ع ) سخت گريست تا اينكه از حركت و جنبش افتاده و بيهوش شد. چون به هوش آمد، از هر يك از عموهايش پرسيد و امام حسين به او فرمود: كشته شدند.
على بن الحسين گفت : برادرم على و حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهير بن قين كجا هستند؟ امام حسين به او فرمود: اى پسرم ! بدان مرد زنده اى جز من و تو در خيمه ها نيست ، و كسانى را كه از ايشان مى پرسى همه آنها بر روى زمين افتاده اند (كشته شده اند)
در خواست شمشير از زينب (س )
على بن الحسين (ع ) سخت گريسته ، به عمه اش زينب فرمود: اى عمه شمشير و عصا و چوبدستى برايم بياور. پدرش به او فرمود: به شمشير و عصا چه خواهى كرد؟ گفت : عصا را (براى اينكه ) بر آن تكيه كنم ، و شمشير را (براى اينكه ) پيش روى پسر رسول خدا (دشمنانش را) مانع شده و جلوگيرى كنم ، زيرا خير و نيكى پس از او در زندگى نمى باشد.
امام حسين (ع ) او را از آن كار منع نموده و جلوگيرى كرد، و وى را به سينه اش چسبانيده به او فرمود: اى فرزندم تو پاكيزه ترين فرزندانم هستى . (چون معصوم و بازداشته از گناهى ) و افضل و برترين خانواده ام مى باشى .
استمداد حضرت زينب (س )
حضرت زينب (س ) نيز چندين بار در روز عاشورا به قتلگاه رفت ، چون نان و آبى نداشت ، دستها را بر سر نهاد و فرياد زد، از زمين و زمان براى يارى حسين استمداد نمود، بر سر عمر سعد جيغ كشيد و فرمود: ((آيا حسين (ع ) را مى كشند و تو اين صحنه را مى نگرى ؟!
وداع امام حسين (ع ) با زينب
امام حسين (ع ) بانوان را دلدارى داد و امر به صبر و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نيكو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد كرد، و در عوض اين مصايبى كه به شما رسيده ، خداوند چندين برابر از مواهب خود را به شما عنايت مى فرمايد، به زبان چيزى نگوييد كه موجب كاهش مقام ارجمند شما گردد...
زينب گريه مى كرد، امام به او فرمود: آرام باش اى دختر مرتضى ، وقت گريه طولانى است .
همين كه خواست به عزم ميدان ، از خيمه بيرون آيد، زينب (س ) دامن امام را گرفت و صدا زد:
((مهلا يا اخى ، توقف حتى اتزود منك و اودعك وداع مفارق لا تلاقى بعده ))؛ برادرم ! آهسته باش ، توقف كن تا تو را سير ببينم و با تو وداع كنم ، آن وداع جدا كننده اى كه بعد از آن ديگر ملاقاتى با تو نخواهد بود.
دلدارى امام بر زينب (س )
حضرت زينب (س ) از برادر دل نمى كند، به دست و پاى برادر افتاد و بوسيد، ساير بانوان حرم ، آن حضرت را محاصره كرده و دست و پاى او را مى بوسيدند و گريه مى كردند، امام آنها را آرام كرد و به خيمه برگردانيد، سپس خواهرش را به تنهايى طلبيد و او را دلدارى داد.
((و امر يده على صدرها وسكنها من الجزع ))؛ سرانجام ، امام حسين (ع ) دستش را بر سينه خواهرش زينب كشيد، زينب آرام گرفت و ديگر بى قرارى نكرد.
امام به او فرمود: افرادى كه صبر مى كنند، پاداش بسيار در پيشگاه خدا دارند، صبر كن تا به پاداشهاى الهى برسى ...
آن گاه زينب (س ) خشنود شد و اظهار سرور كرد و عرض كرد: ((يا ابن امى طب نفسا و قرعينا فانك تجدنى كما تحب و ترضى ))؛ اى پسر مادرم . خاطرت شاد و چشمت روشن باد، چرا كه مرا آن گونه كه دوست دارى و خشنود هستى ، خواهى يافت .
درخواست پيراهن كهنه
امام حسين (ع ) به خواهرش زينب فرمود: اى خواهر! جامه كهنه اى كه كسى از مردم در آن رغبت ننموده و خواهانش نباشد براى من بياور كه آن را زير لباسها و جامه هايم قرار دهم (بپوشم ) تا پس از كشته شدنم (آن را نبرده ) برهنه ام نكنند، پس فريادهاى زنان به گريه شيون بلند شد.
سپس جامه كهنه اى آوردند و امام حسين (ع ) آن را چاك زده و اطراف و كنارهايش را پاره كرد، و زير جامه هايش قرار داد و آن حضرت را شلوار تازه اى بود كه آن را نيز پاره كرد تا از آن بزرگوار ربوده نشود (دشمن غارت ننموده به يغما و چپاول نبرد) و چون كشته شد مردى قصد و آهنگ آن حضرت را نموده آن جامه و شلوار را از او ربود و در بيابان روى زمين گرم عريان و برهنه اش گذاشت و در همان حال دو دستش شل و خشك شده از كار افتاد و عذاب و كيفر و رسوايى به او روى آورد، و هنگامى كه امام حسين (ع ) آن جامه پاره شده را پوشيد اهل و كسان و فرزندانش را وداع كرده و بدرود گفت وداع و بدرود مفارق و جدا شونده اى كه هرگز باز نمى گردد. ((صلى الله عليك يا ابا عبدالله الحسين )).
وقتى امام از روى اسب افتاد
وقتى كه امام حسين (ع ) از اسب به روى زمين افتاد، زينب دختر على (ع ) از خيمه بيرون آمد در حالى كه دو گوشواره اش (از بسيارى اضطراب و نگرانى ) ميان دو گوشش جولان داشته و مى گرديد، و مى فرمود: كاش آسمان بر زمين مى چسبيد، اى عمر پسر سعد! آيا ابوعبدالله امام حسين (ع ) را مى كشند و تو به سوى آن حضرت مى نگرى ؟ و اشكهاى (چشم ) عمر بر دو گونه اش جارى و روان بود، در حالى كه روى خود را از آن مخدره بر مى گرداند، و امام حسين (ع ) نشسته و در برش جبه و جامه گشاده اى از خز (كه روى جامه ها به تن مى كنند) بود، و مردم از (كشتن ) آن بزرگوار پرهيز مى كردند، پس شمر فرياد زد، واى بر شما! چه انتظار داريد و چشم به راه چه هستيد درباره آن حضرت ؟ او را بكشيد، مادرهايتان شما را گم كنند و از دست بدهند (بميريد تا مادرهايتان بى فرزند باشند)
كنار بدن برادر
در كتاب ((دمعة الساكبة )) آمده است : از ابن رياح رسيده كه او گفته : من در جنگ و كارزار كربلا حاضر بوده و به چشم ديدم ، چون امام حسين (ع ) كشته شد. زنى آمد در حالى كه به وسيله دامنهايش مى لغزيد تا اينكه بر زمين افتاد، سپس به پا خاسته فرياد مى زد: اى حسينم ، اى امام و پيشوايم ، اى كشته شده ام ، اى برادرم ! آن گاه آمد به سوى جسد و تن آن حضرت در حالى كه آن بزرگوار جثه و تنى بى سر بود. چون او را ديد، دست در گردنش انداخته و پى در پى نعره و فرياد مى زد، تا اينكه هر كس را (در آنجا) حاضر بود به گريه در آورد. سپس پرسيدم : او كيست ؟ گفتند او زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است
عمل به وصيت مادر
نقل كرده اند: چون حضرت امام حسين (ع ) چند قدمى از خيمه ها دور شد، حضرت زينب (س ) از خيمه بيرون آمد و صدا زد:
((برادرم لحظه اى درنگ كن تا وصيت مادرم فاطمه (س ) را نسبت به تو جا آوردم )).
زينب (س ) عرض كرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامى كه نور چشمم حسين (ع ) را روانه ميدان براى جنگ با دشمن كردى ، عوض من گلوى او را ببوس ، آن گاه زينب (س ) گلوى برادرش را بوسيد و به خيمه بازگشت .
دعوت به استقامت
حجت خدا در مقابل اجساد مطهر شهدا ايستاده و لب به سخن مى گشايد: ((هل من ناصر ينصرنى ! هل من معين يعينى !)) تك تك شهدا را صدا مى زند: ((عباس كجايى ؟ مسلم كجايى ؟ برير كجايى ؟ چرا جواب حسين را نمى دهيد؟ دلخوش بوديد كه من شما را صدا بزنم ، اما اينك چه شده كه جواب نمى دهيد؟))
به سوى خيمه روانه مى گردد. اهل خيام را صدا مى زند و همه را بر صبر و بردبارى و تحمل سفارش مى نمايد: ((مبادا در مقابل دشمن بلند گريه نماييد تا دشمن شاد گردد...))
در ميان اهل بيت ، متوجه عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى مى شود كه مى لرزد. حسين بر سينه خواهر خويش دست ولايت مى نهد و او را به طماءنينه و استقامت بشارت مى دهد: ((خواهرم ! پس از من ، در قبال تمام مشكلات صابر باش . پس از من ، مصايب زيادى بر تو وارد خواهد گشت .))
دختر حضرت على (ع ) و يادگار فاطمه مى فرمايد: ((برادر! فرمانت را تحمل مى كنم ، ولى اگر اين اطفال سراغ تو را بگيرند، چه جوابى بدهم ؟))
حسين نگاهى محبت آميز به خواهرش مى نمايد: ((زينبم ! مرا در نماز شب خودت فراموش نكن .))
آخرين لحظات در كنار برادر
در آخرين لحظه اى كه امام (ع ) در قيد حيات بود، با زينب گفتگويى دارد و باز هم وصايايى با اين مخدره نموده و او را نايب خود قرار مى دهد كه بعد از وى كارها را دنبال كند. و آن وقتى بود كه امام از اسب به زمين افتاد، زينب بلافاصله خود را به ميدان بر بالين برادرش مى رساند و مى بيند كه زخم و جراحت زيادى به آن حضرت وارد شده و خون بسيارى از وى جارى است ، پس خود را بر روى جسد برادر انداخت و گفت : ((انت احسين اخى ، انت ابن امى ، انت نور بصرى ، انت مهجة قلبى ، انت حمانا، انت كهفنا، انت عمادنا، انت ابن محمد المصطفى ، انت ابن على المرتضى ، انت ابن فاطمه الزهراء)).
امام در حالى كه بيهوش بود، با گريه و زارى زينب به هوش آمد.
زينب گفت : برادرم ! به حق جدم رسول خدا (ص ) تو را قسم مى دهم با من سخن بگو.
امام (ع ) فرمود: ((يا اختاه هذا يوم التناد، و هذا يوم الذى و عدنى به جدى و هو الى مشتاق )).
سپس فرمود:اى خواهرم ! قلبم شكست و سختى و كرب من زياد شد. به خدا قسمت مى دهم كه ساكت شوى و صبر پيشه كنى ، زينب فرياد زد: واويلا! برادرم ! فرزند مادرم ! چگونه ساكت باشم در حالى كه تو چنين حالتى دارى ... الخ
بنابراين ، آخرين كسى كه توانست در آن لحظات آخر سخن برادر خود را بشنود و از وصايا و سفارشات آن حضرت آگاه گردد، زينب بود. اين مهمترين ويژگى زينب بود كه ديگران از آن بهره اى نداشتند.
زينب (س ) بر فراز تل زينبيه
حضرت حجت بن الحسن (عج ) در زيارت ناحيه مقدسه ، اين صحنه را متذكر مى گردد و مى فرمايد: اى جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم ، آن گاه كه بانوان حرم اسب تو را سرافكنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلى به صورت خود مى زدند و چهره هايشان آشكار شده و فريادشان بلند بود؛ زيرا عزت خود را از دست رفته مى ديدند: با اين حال به سوى قتلگاه شتافتند و ديدند شمر روى سينه ات نشسته و خنجرش را بر گلويت نهاده تا سرت را از بدن جدا نمايد!
زينب بر فراز تل زينبيه شاهد اين ظلم آشكار است و صحنه را با چشم سر و دل مشاهده مى كند. از دل سوخته خويش فرياد برآورد: ((يابن محمد المصطفى ! جواب خواهرت را بده ))
بار دوم فرمود: ((برادر! جواب مرا بده .))
بار سوم فرمود: ((الان تو را به كسى قسم مى دهم كه حتما جواب مرا بدهى . حسينم تو را به جان مادرمان زهرا جوابم را بده .))
امام در لحظات مرگ و زندگى سر خويش را بلند نمود و امر فرمود: ((از اين صحنه ، دور شويد.))
امر امام واجب است . زينب بچه ها را به سوى خيمه ها روانه نمود؛ اما مقاتل نويسان مى نويسند: زينب پشت به حسين ننمود؛ بلكه عقب عقب به طرف خيام مى رفت و چشم از چهره حسين بر نمى داشت .
آيا در ميان شما مسلمانى نيست
حميد بن مسلم مى گويد: سوگند به خدا، هيچ مغلوبى را مانند حسين كه فرزندان و ياران و اهل بيتش را شهيد كرده باشند، پابر جاتر و قوى دل تر نديده بودم زيرا آن حضرت با اين همه گرفتارى كه ديده بود، باز هم هر گاه رجاله پسر سعد به وى حمله مى آوردند شمشير مى كشيد و آنها را مانند روباهان كه شير شرزه در ميانشان افتاده باشد از راست و چپ متفرق مى ساخت .
شمر كه ديد به سادگى نمى تواند بر حسين (ع ) دست پيدا كند سواره ها را به كمك خوانده و آنها را پشت سر پياده ها قرار داده و به تير اندازان دستور داد تا بدن شريف او را هدف تيرها ساختند و بالاخره آن قدر تير بر بدن آن حضرت وارد شد كه گويى از تير پر برآورده بود.
حسين (ع ) از زيادى خستگى و نوك پيكانهاى بيداد از كار ماند و دست از نبرد برداشت . لشكر هم در برابر او ايستادند. زينب كه برادر را از هر جهت بى يار و ياور ديد، پيش خيمه ها آمده عمر سعد را مخاطب ساخته و فرمود: اى پسر سعد! مى بينى زاده زهرا را مى كشند و تو همچنان ايستاده و تماشا مى كنى . پسر سعد پاسخى نداد و رو از آن جناب برگردانيد. زينب (س ) به لشكر توجه كرده گفت : آيا در ميان شما مسلمانى نيست ، باز هم پاسخى نشنيد. در اين وقت شمر سواره و پياده را مخاطب ساخته و گفت : واى بر شما! در انتظار چه هستيد؟ مادرتان به عزايتان بنشيند، چرا كار او را به پايان نمى رسانيد؟
لشكر كه خود را جيره خوار پسر زياد مى دانستند، ديدند از ادب دور است پاسخ او را هم ندهند، به همين مناسبت از هر طرف به او حمله آوردند
زينب از خيمه بيرون آمد
راوى مى گويد: چون بر اثر كثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع ) غلبه كرد و تيرهاى دشمن در بدنش مانند خارهاى بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزنى ، نيزه اى بر پهلوى او زد كه از اسب بر زمين افتاد و نيمه طرف راست صورتش روى زمين قرار گرفت . در آن حال مى گفت ، ((بسم الله و بالله و على ملة رسول الله )). پس از آن از روى زمين برخاست .
در اين موقع حضرت زينب كبرى (س ) از در خيمه بيرون آمد و با صداى بلند فرياد مى زد: ((برادرم ! سرورم ! سرپرست خانواده ام !))
و مى گفت : ((اى كاش آسمان بر سر زمين خراب مى شد واى كاش كوها از هم مى پاشيد و بر روى زمين مى ريخت .))
درد دل بچه ها با زينب (س )
حضرت زينب (س ) بانوان و كودكان پراكنده را جمع آورى كرد، با هر كدام از آنها سخنى مى گفت و گريه مى كرد. يكى از پدر مى پرسيد، ديگرى از عمو سؤ ال مى كرد، سومى از اصغر تشنه كام ياد مى كرد، چهارمى از اكبر و قاسم و عون و مسلم و...
يكى مى گفت :اى عمه جان ! سيلى خورده ام ، ديگرى مى گفت : گوشم مى سوزد، زيرا گوشم را به طمع گوشواره ، دريده اند، سومى مى گفت : تازيانه خورده ام ، زينب (س ) در برابر دهها حوادث جانسوز قرار گرفته
ممانعت از به ميدان رفتن عبدالله
عبدالله بن حسن (ع ) كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، با سرعت از ميان خيمه ها بيرون آمده و مى خواست خود را به كنار عموى بزرگوارش رساند. زينب (ع ) خواست او را از رفتن ممانعت كند و حسين (ع ) هم به خواهرش دستور داد او را از آمدن كنار عمش جلوگيرى نمايد، ليكن آن پاك گهر شديدا از رفتن به خيمه ها امتناع مى ورزيد و مى گفت : سوگند به خدا، از عمويم جدا نخواهم شد.
در اين وقت ابجر بن كعب با شمشيرى به جانب حسين (ع ) حمله آورده عبدالله فرمود: واى بر تو اى زنازاده ! مى خواهى عمويم را شهيد كنى و مرا داغدار سازى ؟
ابجر به سخن او اعتنايى نكرده تيغ فرود آورد و دست آن طفل را كه فدايى حسين (ع ) بود به پوست آويخت .
عبدالله مادر خود را به فرياد خواند حسين (ع ) يادگار برادر را به سينه چسبانيده و فرمود: اى فرزند برادر آرام بگير و شكيبا باش و اين پيش آمد را به خير خود به شمار آور، زيرا به همين زودى خداى متعال تو را به پدران نيكو كارت ملحق خواهد ساخت .
زينب (س ) در سوگ عباس (ع )
هنگامى كه زينب (س ) برادرش حسين (ع ) را ديد كه تنها از كنار نهر علقمه باز مى گردد، با خواهران ديگر با صداى جانسوز فرياد مى زدند:
((وا اخاه ! وا عباساه ! وا قله ناصراه ! واضيعتاه ! من بعدك ))؛ واى برادرم ، واى عباس ، واى از كمى ياور و مصايب جانكاه ، واى از ديدن جاى خالى تو! زينب (س ) به امام حسين (ع ) عرض كرد: ((چرا برادرم عباس را با خود نياوردى ؟))
امام (ع ) در پاسخ فرمود: ((خواهرم ! هر چه خواستم بدن برادرم را بياورم ، ديدم به قدر اعضاى بدنش بر اثر زخمها از همديگر گسيخته كه نتوانستم ، آن را حركت دهم .))
زينب (س ) گفتار فوق را به زبان مى آورد و مى گريست ، از جمله گفت :
((آه ! از كمى ياور و فقدان برادر!))
امام حسين (ع ) فرمود: ((آرى ، آه از فقدان برادر و شكستن كمر!)).
زينب (س ) در بالين على اكبر
حسين (ع ) كه از شهادت على (ع ) باخبر شد، از خيمه بيرون آمده به بالين جوان قرار گرفت و همچنين كه مى گريست و اشك اندوه مى باريد، فرمود: جوان من ! خدا بكشد كشندگان تو را، چقدر اين بى حيا مردم بر خدا جرى شدند و چگونه پرده احترام رسول خدا را دريدند.
سپس اضافه كرد: پس از شهادت تو، خاك بر سر دنيا و زندگانى آن .
زينب (س ) كه از شهادت يادگار برادرش باخبر شد، به سرعت از خيمه بيرون آمده ، با ناله اندوهناكى برادر و برادرزاده را ندا مى داد و بالاخره بى تاب شده ، خود را بر اندام او افكند.
امام حسين (ع ) كه خواهر را سخت ناراحت ديد پيش آمده او را از روى نعش فرزند بزرگوارش برداشت و او را به خيمه ها روانه كرد و به جوانان دستور داد و فرمود: اينك بياييد نعش برادرتان را برداريد.
آنها حسب الامر آمده و نعش پاكيزه يادگار حيدر كرار را در پيش خيمه اى كه برابر آن كارزار مى كردند گذاردند.
زينب (س ) بر سر پيكر على اكبر
حميد بن مسلم مى گويد: گويا من زنى كه مانند خورشيد طلوع كرده و آشكار شونده است را مى بينم كه براى كشته شدن على اكبر هيجده ساله ، يا بيست و پنج ساله ) با شتاب (از خيمه ) بيرون شده به هلاك و تباهى شدن فرياد مى زند و مى فرمايد:
اى حبيب و دوست من ، اى ميوه دلم ، اى روشنى چشمانم !
پس پرسيدم : آن زن كيست ؟
گفته شد: او زينب دختر على (ع ) است ، و آمد و بر روى (جسد و تن ) او (على اكبر) افتاد پس امام حسين (ع ) آمد و دستش را گرفته او را به خيمه و خرگاه باز گردانيد و به جوانان خود روى آورده فرمود: برادرتان را برداريد، پس آنان او را از جاى افتادنش به زمين برداشته آوردند تا نزد خيمه اى كه در جلو آن كارزار مى نمودند، نهادند
زينب (س ) كنار بدن على اكبر
زينب (س ) زودتر از برادرش امام حسين (ع ) به بالين على اكبر رفت ، زيرا مى دانست كه امام علاقه بسيارى به على اكبر داد. اگر او را كشته ببيند، ممكن است روح از بدنش مفارقت نمايد، از اين رو زينب (س ) با اين كارش امام را نگذاشت ، بلكه او را به حضور ناموس متوجه ساخت ، با توجه به اينكه براى انسانهاى غيور، حفظ ناموس ، بسيار مهم است .
با شتاب بر بالين على اكبر آمد
امام حسين (ع ) با شتاب به بالين جوانش آمد و ايستاد و فرمود:
((قتل الله قوما قتلوك ، يا بنى ما اجراءهم على الرحمان و انتهاك حرمة الرسول )).
خداوند آن قوم را بكشد كه تو را كشتند. اى پسرم ! چه بسيار اين مردم بر خدا و دريدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بى باك گشته اند؟
اشك از ديدگان امام سرازير شد، سپس فرمود: ((على الدنيا بعدك العفا)) بعد از تو خاك بر سر دنيا.
در اين حال ، زينب كبرى (س ) از خيمه بيرون دويده ، و فرياد مى زد: اى برادرم ، و اى برادرم ! با شتاب آمد و خود را به روى پيكر به خون تپيده آن جوان افكند.
حسين (ع ) سر خواهر را بلند كرد و او را به خيمه باز گردانيد
بغل كردن بدن على اكبر(ع )
در روايت ديگرى آمده : بانوان حرم كه حضرت زينب (س ) جلودار آنها بود، به استقبال جنازه على اكبر (ع ) شتافتند، زينب (س ) وقتى كه به جنازه رسيد، آن را در بغل گرفت و با شور و هيجان عجيب ، و قلب پر درد و با جان دل صدا مى زد: على جان ! على جان !
درخواست آب براى على اصغر
زينب (س ) خواهر امام حسين (ع ) كودك را بيرون آورد و گفت : ((برادر جان ! اين كودك تو، سه روز است كه آب ننوشيده است . براى او جرعه اى آب بخواه )). پس حضرت او را بالاى دست گرفت و فرمود: ((اى مردم ! شما پيروان و خانواده ام را كشتيد و تنها همين كودك باقى مانده است كه از تشنگى بى تاب شده ؛ او را با جرعه اى آب سيراب كنيد.))
هنگامى كه حسين (ع ) با ايشان سخن مى گفت ، يك نفر از لشكريان تيرى پرتاب نمود كه گلوى كودك امام را پاره كرد. سپس امام او را نفرين كرد كه اجابت آن به دست مختار به وقوع پيوست . هنگامى كه حرملة را دستگير كردند و مختار او را ديد گريست و گفت : ((واى بر تو! چه چيز سزاى كار توست كه كودكى كوچك را كشتى و گلويش را دريدى . اى دشمن خدا! آيا نمى دانستى كه او فرزند پيامبر است ؟)) سپس دستور داد تا او را نشانه تيرها قرار دهند و آن قدر به او تير زدند تا مرد.
امانتى از ما مانده
طبق بعضى روايت ، بعد از رحلت حضرت رقيه (س ) يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن كهنه اش كفن كنند.
زنان شام ازدحام كردند و در حالى كه سياه پوش شده بودند، براى بدرقه اهل بيت (ع ) از خانه ها بيرون آمدند. صداى ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بيت (ع ) وداع نمودند، و تا كاروان اهل بيت (ع ) پيدا بود، مردم شام گريه مى كردند. زينب (س ) از اين فرصت استفاده هاى بسيار كرد. از جمله اينكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
((اى اهل شام ، از ما در اين خرابه امانتى مانده است ؛ جان شما و جان اين امانت . هر گاه كنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است ) آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد))
در سوگ عبدالله اصغر، فرزند امام مجتبى (ع )
عبدالله اصغر فرزند امام حسن مجتبى (ع ) در كربلا يازده سال داشت ، اين كودك را امام حسين (ع ) به بانوان حرم سپرده بود، تا در خيمه ها از او نگهدارى كنند. هنگامى كه امام حسين (ع ) تنها به ميدان رفت و هيچ گونه يار و ياورى نداشت ، وقتى كه عبدالله غريبى و مظلومى عمويش را دريافت ، براى يارى عمو، از خيمه به سوى ميدان دويد، زينب (س ) به دنبال او حركت كرد تا هنگام نگذارد به ميدان برود، امام حسين (ع ) صدا زد: خواهرم عبدالله را نگهدار، اما عبدالله خود را به عمو رسانيده و گفت : به خدا، از عمويم جدا نمى شوم ، و به خيمه برنگشت ، در آغوش عمويش بود و با او سخن مى گفت ، ناگاه ظالمى به پيش آمد و شمشيرش را بلند كرد تا بر امام وارد سازد عبدالله دستش را به پيش آورد تا از ضرب شمشير جلوگيرى كند، دست عبدالله بر اثر آن ضربت بريده و به پوست آويزان شد، عبدالله صدا زد: ((يا عماه يا ابتاه ))؛ اى
عمو جان ! واى بابا، ببين دستم را بريدند.
امام حسين (ع ) آن كودك عزيز را در آغوش كشيد و فرمود: عزيزم صبر كن به زودى به جد و پدر و عموهايت ملحق مى شوى و با آنها ديدار مى كنى ، هنوز دلجويى امام تمام نشده بود كه حرمله ملعون گلوى نازكش را هدف تير خود قرار داد، و آن آقازاده در آغوش عمو پرپر زد و به شهادت رسيد.
وقتى كه زينب كبرى (س ) جريان را فهميد به قدرى اين بار مصيبت بر او سنگينى كرد كه با صداى جگر سوز گريه كرد و گفت :
اى عزيز برادر واى نور چشمم ((ليت الموت اعدمنى الحياة ))؛ اى كاش مرده بودم و اين منظره را نمى ديدم .
ذكر مصيبت دو فرزند زينب (س )
روز عاشورا زينب (س ) لباس نو بر تن عون و محمد كرد و آنها را از گرد و غبار تميز نمود و سرمه بر چشمانشان كشيد و شمشير به دستشان داد، و آنها را آماده شهادت ساخت ، سپس آن دو را به حضور برادرش حسين (ع ) آورد و اجازه خواست كه آنها به ميدان بروند.
امام نخست اجازه نمى داد، حتى فرمود: شايد همسرت عبدالله خشنود نباشد، زينب عرض كرد: چنين نيست ، بلكه همسرم به خصوص به من سفارش كرد كه اگر كار به جنگ كشيد پسرانم جلوتر از پسران برادرت به ميدان بروند.
زينب (س ) بيشتر اصرار كرد، سرانجام امام اجازه داد، زينب آن دو گل را به ميدان فرستاده است )).
آن دو برادر به جنگ پرداختند، سرانجام محمد به شهادت رسيد، عون كنار بدن گلگون محمد آمد و گفت : ((برادرم شتاب مكن به زودى من نيز به تو مى پيوندم )).
محمد نيز جنگيد تا به شهادت رسيد، امام حسين (ع ) پيكر پاك آن دو نوجوان را بغل گرفت در حال كه پاهايشان به زمين كشيده مى شد آنها را به سوى خيمه آورد.
عجيب آنكه بانوان به استقبال جنازه هاى آنها آمدند، هميشه زينب (س ) در پيشاپيش بانوان بود، ولى اين بار زينب (س ) ديده نمى شد، او از خيمه بيرون نيامده بود تا مبادا چشمش به پيكرهاى به خون تپيده پسرانش بيفتد و بى تابى كند و از پاداشش كم بشود. و شايد از اين رو كه مبادا برادرش او را در اين حال بنگرد و در برابر خواهر شرمنده يا بى جواب بماند.
حضرت زينب (س ) در اين هنگام بيرون نيامد، ولى براى على اكبر(ع ) در پيشاپيش بانوان به استقبال آمد
پرستارى زينب (س ) از فاطمه صغرى
طبق نقل علامه مجلسى ، فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) مى گويد:
كنار خيمه ايستاده بودم و پيكردهاى پاره پاره شهيدان كربلا را مى نگريستم ، در اين فكر بودم كه بر سر ما چه ..خواهد آمد، آيا ما را مى كشند يا اسير مى كنند؟ ناگاه سوارى از دشمن به سوى ما آمد، با گره نيزه اش به بانوان مى زد و چادر و روسرى آنها را مى كشيد و غارت مى كرد و آنها با فريادهاى خود، پيامبر (ص ) على ، حسن و حسين (ع ) را به يارى مى طلبيدند، بسيار پريشان بودم و بر خود مى لرزيدم ، به عمه ام زينب (ام كلثوم كبرى ) پناه بردم . در اين هنگام ديدم ، ستمگرى به سوى من آمد، فرار كردم و گمان نمودم كه از دستش نجات مى يابم ، با كعب نيزه بر بين شانه هايم زد، از جانب صورت به زمين افتادم ، گوشواره ام را كشيد و گوشم را دريد و گوشواره و مقنعه ام را ربود. خون از ناحيه گوش بر صورت و سرم جريان يافت ، بى هوش شدم ، وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم سرم بر دامن عمه ام زينب (س ) است و او گريه مى كرد و به من مى فرمود: ((برخيز به خيمه برويم و ببينيم تا بر بانوان حرم و برادر بيمارت چه گذشت )).
برخاسم و گفتم : ((اى عمه جان ! آيا پارچه اى هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران بپوشانم ؟)) زينب (س ) فرمود: ((يا بنتاه ! عمتك مثلك )) دخترم ! عمه تو نيز مثل تو است . با هم به خيمه بازگشتيم ، ديدم آنچه در خيمه بود، همه را غارت كردند و امام سجاد (ع ) به صورت بر زمين افتاده است و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت حركت ندارد، ما براى او گريه كرديم و او براى ما گريه كرد
به دنبال دو يادگار امام حسين (ع )
در كتاب ((ايقاد)) از مقتل ((ابن عربى )) چيزى (خبرى ) است كه مضمون و مفهوم آن اين است : حضرت امام حسين (ع ) هنگام وداع خود (با اهل بيت ) به خواهرش زينب به جمع و گرد آوردن عيال و زن و فرزند پس از آنكه دشمنان خيام و خرگاهها را آتش مى زنند وصيت و سفارش نمود، پس بعد از آنكه دشمنان خرگاهها را آتش زدند و اطفال و كودكان پراكنده شدند زينب در جمع و گرد آوردن آنان رفت . سپس دو كودك از امام حسين (ع ) را گم كرد و در طلب و به دست آوردن ايشان رفت . پس آن دو كودك را دست به گردن يكديگر به خواب رفته بر زمين ديد، چون آنها را حركت داده و جنبانيد، ديد آنان از تشنگى مرده اند. چون لشكر آن را شنيدند، به پسر سعد گفتند: ما را در آب دادن (اين ) عيال و زن و فرزند اجازه و دستور ده . پسر سعد اجازه داد. چون آنها (براى ايشان ) آب آوردند، كودكان از آب دورى كرده و مى گفتند: چگونه ما آب بنوشيم ، در حالى كه پسر رسول خدا تشنه كشته شد؟!
تسلى رباب
صداى جانسوزى ، زينب كبرى (س ) را از خاطرات خوش خويش جدا مى سازد. خدايا! اين صداى ناله كيست ؟ آرى ، مى شنود صداى دلگرفته اى را كه مى خواند: ((اصغرم ! كودكم !))
با عجله راهى خيمه نيمه سوخته مى گردد و پرده خيمه را بالا مى زند كه ناگهان رباب را مى بيند كه زانوان خويش در بغل گرفته و گريه مى كند.
با متانت خاص خود مى فرمايد: ((همسر برادرم ! چه شده ؟ مگر قرارمان بر سكوت نبود؟!))
رباب به گريه خويش با خواهر همسرش تكلم مى كند: ((امروز قدرى آب خوردم . سينه ام قدرى شير پيدا كرده و ياد على اصغر و لب تشنه او افتادم كه در اثر عطش ، بر سينه من چنگ مى زد و تقاضاى آب داشت .))
شنيدن شيهه اسب
زينب دختر على (ع ) شيهه اسب را شنيد به سكينه روى آورده و به او گفت : پدرت آب آورده . سكينه به ياد پدر و آب ، شادى كنان از خيمه بيرون شد و اسب را تنها و زين را از سوارش تهى ديد. پس روسرى خويش را دريد و پاره نموده ، فرياد زد: اى كشته شده ، اى پدر، اى حسن ، اى حسين ، اى واى از غريبى و دور از وطنى ، اى واى از دورى سفر، اى واى از طولانى و درازى مشقت و رنج و حزن و اندوه ، اين حسين (ع ) است كه به روى زمين بيابان (افتاده ) است ، عمامه و عبايش ربوده شده ، انگشتر و كفش او را گرفته اند (به يغما و چپاول برده اند) پدرم فداء كسى كه سرش به زمينى است و تنش به زمين ديگر پدرم فداى كسى كه سرش را به شام به هديه و ارمغان مى برند، پدرم فداء و خونبهاى كسى كه پردگيان (زنان ) او در ميان دشمنان از پرده بيرون شدند (لشكر چادر از سرشان برداشتند) پدرم فداء كسى كه لشكرش روز دوشنبه مردند (كشته شدند) سپس با صداى بلند گريه كرد
سخن با ذوالجناح
در كتاب مصائب المعصومين آمده : هنگامى كه ذوالجناح به سوى خيمه ها آمد و بانوان حرم ناله كنان و سيلى به صورت زنان از خيمه بيرون آمدند، هر كدام با اسب سخنى مى گفتند:
يكى گفت : اى اسب چرا حسين (ع ) را بردى و نياوردى ؟
ديگرى گفت : چرا امام را در ميان دشمن گذاشتى ؟
زينب (س ) فرمود: آه ، صورت خون آلود تو را مى بينم .
سكينه گفت : پدرم هنگام رفتن تشنه بود، ((يا جواد هل سقى ابى ام قتل عطشانا))؛ اى اسب ، آيا پدرم را آب دادند يا با لب تشنه شهيد كردند؟
نظاره به آتش كشيدن خيمه ها
عمر سعد كنار خيمه ها آمد و فرياد كشيد: ((اى اهل بيت حسين ! از خيمه ها بيرون آييد)). آنها به فرياد او اعتنا نكردند. عمر سعد، بار ديگر فرياد كشيد: از خيمه ها بيرون بياييد.
زينب (س ) فرمود: اى عمر! دست از ما بردار.
عمر سعد گفت : اى دختر على ! بيرون بياييد تا شما را اسير نماييم .
زينب (س ) فرمود: از خدا بترس ، آنقدر به ما ستم نكن .
عمر سعد گفت : چاره اى جز اسير شدن نداريد.
زينب (س ) فرمود: ما به اختيار خود بيرون نمى آييم .
عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خيمه ها را آتش زدند، آن گاه بانوان حرم و كودكان با پاى برهنه از خيمه ها بيرون آمدند، و به سوى بيابان روى خارهاى مغيلان مى گريختند، در حالى كه دامن دختركى آتش گرفته بود.
فداكارى حضرت زينب (س )
حميد بن مسلم (كه خبرنگار كربلا بود) مى گويد:
((رايت امراءة القت نفسها على النار فجائت بجسد كانّه ميّت و رجلاه تجرّان على الارض ديدم زنى خود را به آتش زد و بدنى را بيرون كشيد كه مثل مرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مى شد.
پيش رفتم و پرسيدم : اين زن كيست ؟ گفتند: زينب ، خواهر حسين است . گفتم : بيمار كيست ؟ گفتند: على بن الحسين است
خبر به آتش كشيدن خيمه ها به امام سجاد(ع )
در بعضى مقاتل آمده : هنگامى كه خيام را آتش زدند، زينب (س ) نزد امام سجاد (ع ) آمد و عرض كرد: اى يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان ، خيمه ها را آتش زدند، چه كنيم ؟ امام فرمود: ((عليكن بالفرار)) بر شما باد كه فرار كنيد.
همه بانوان و كودكان در حالى كه گريان بودند و فرياد مى زدند، فرار كردند و سر به بيابانها نهادند، ولى زينب (س ) باقى ماند و كنار بستر امام سجاد (ع ) به آن حضرت مى نگريست و امام بر اثر شدت بيمارى قادر به فرار نبود.
بى تابى زينب (س ) كنار خيمه امام سجاد (ع )
يكى از سربازان دشمن مى گويد: بانوى بلند قامتى را كنار خيمه اى ديدم ، در حالى كه آتش اطراف آن خيمه شعله مى كشيد، آن بانو گاهى به طرف راست و چپ و گاهى به آسمان نگاه مى كرد و دستهايش را بر اثر شدت ناراحتى به هم مى زد، و گاهى وارد آن خيمه مى شد، و بيرون مى آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم : اى بانو مگر شعله آتش را نمى بينى چرا مانند ساير بانوان فرار نمى كنى ؟
زينب (س ) گريه كرد و فرمود: اى آقا! ما شخص بيمارى در ميان اين خيمه داريم كه قدرت بر نشستن و برخاستن ندارد، چگونه او را تنها بگذارم و بروم با اينكه آتش از هر سو به طرف او شعله مى كشد؟
زينب (س ) كنار بدن پاره پاره
حميد بن مسلم (از سربازان دشمن ) مى گويد: به خدا سوگند زينب دختر على (ع ) را فراموش نمى كنم كه در كنار بدنهاى پاره پاره ، ناله و گريه مى كرد و با صداى جانسوز و قلب غمبار مى گفت :
((وا محمداه صلى عليك ملائكة السّماء هذا حسين مرمل بالدماء، مقطّع الاعضاء و بناتك سبايا...))؛ فرياد اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، اين حسين تو است كه در خون غوطور است ، اعضايش قطع شده ، و دختران تو به عنوان اسير، عبور داده مى شوند...
و در روايت ديگر آمده : سخنان ديگرى فرمود، از جمله گفت :
((...هذا حسين مجزور الرّاس من القفا، مسلوب العمامة و الرّداء...بابى المهموم حتى قضى ، بابى العطشان حتى مضى ، بابى من شيبته تقطر بالدماء...))؛ اى جد بزرگوار، اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريده اند، لباس و عمامه اش را به يغما برده اند، پدرم به فداى آن كسى كه با غمها و داغهاى فراوان شهيد شد، پدرم به فداى آن تشنه كامى كه با لب تشنه جان داد، پدرم به فداى آن كسى كه قطرات خون از محاسن شريفش مى ريزد...
در بعضى از روايات آمده : اهل بيت (ع ) عمر سعد را سوگند دادند آنها را از كنار قتلگاه عبور دهند، تا تجديد عهد با شهدا بنمايند.
راوى مى گويد: زينب كبرى (س ) به گونه اى روضه خواند و گريه مى كرد كه ((فابكت و الله كل عدو و صديق ))؛ سوگند به خدا هر دوست و دشمن از گريه و گفتار زينب (س ) گريه كرد.
كنار جسد برادر
نقل شده : زينب (س ) وقتى كنار جسد برادر آمد، توقف كرد و با خلوصى خاص متوجه خدا گرديد و عرض كرض كرد:
((اللهم تقبّل منا قليل القربان ))؛ خدايا اين اندك قربانى را از ما قبول فرما.
وقتى زينب (س ) با گفتار جانسوز، كنار آن پيكرهاى پاره پاره سخن گفت ، منظره آن چنان جانسوز بود كه : ((فابكت و الله كل عدو و صديق ))؛ سوگند به خدا دوست و دشمن به گريه افتادند و طبق روايت ديگر.
((حتى راينا دموع الخيل تتقاطر على حوافرها)) تا آنجا كه ديدم قطرات اشكهاى اسبهاى مخالفان بر روى سم هايشان مى ريخت
بوسيدن گلوى برادر
در بعضى از مقاتل آمده : زينب (س ) خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روى حلقوم بريده برادر نهاد و مى بوسيد و مى گفت :
((اخى ! لو خيرت بين الرحيل و المقام عندك لاخترت المقام عندك و لو ان السباع تاءكل من لحمى ))؛ اى برادرم ! اگر مرا بين سكونت در كنار تو (در كربلا) و بين رفتن به سوى مدينه ، مخير مى نمودند، سكونت همراه تو را بر مى گزيدم ، گرچه درندگان بيابان گوشت بدنم را بخورند.
اين قربانى را قبول كن
علامه مقرم مى گويد: ((...زنان گفتند: شما را به خداوند سوگند مى دهيم كه ما را از كنار اجساد كشتگان عبور دهيد. هنگامى كه چشمشان بر پيكرهاى پاره پاره شده افتاد، در حالى كه نيزه ها بر بدنهايشان ميخكوب و شمشيرها از خونشان رنگين و اسبها لگد كوبشان كرده و آنان را درهم كوبيده بودند، شيون و ناله سر داده بر سر و صورت زدند. زينب (س ) فرياد بر آورد: وا محمدا، اى رسول خدا! اين حسين است كه بدين سان برهنه افتاده ، به خاك و خون آغشته گرديده و رگ و پيوندش از هم گسيخته است و اينان دختران تو هستند كه به اسارت مى روند و فرزندان تو كه كشته شده اند. در اين حال هر دوست و دشمنى بر حالشان گريست ، به گونه اى كه حتى از ديدگان اسبها اشك سرازير شده بر دست و پايشان فرو ريخت بعد دستها را زير بدن برادر برده به سوى آسمان بلند كرده گفت : خداى من ! اين قربانى را از ما بپذير!))
دلدراى به امام سجاد(ع )
على بن الحسين (ع ) هنگامى كه چشمش بر بدنهاى بى سر آنان افتاد و در بين آنان جگر گوشه حضرت زهرا را به گونه اى ديد كه به واسطه عمق فاجعه و شدت آن آسمانها شكافته ، زمين از هم گسيخته مى شود و كوها فرو مى ريزد، بر آن حضرت خيلى دشوار آمده و ناراحتى اش فزونى يافته و آثار اين حالات در چهره اش نمايان شد. زينب (س ) بر اين حالت ترسيده شروع به دلدارى و تسلاى آن حضرت نمود با اينكه صبر خود حضرت به پايه اى بود كه كوهها همتاى صبر و بردبارى اش نبودند. از جمله مطالبى كه به آن حضرت گفت ، اين عبارات بود:
((اى يادگار جد و پدر و برادرم ! به خدا سوگند آنچه كه پيش آمده ، تعهدى بوده كه خداوند از جد و پدرت گرفته و خداوند متعال از مردمانى ميثاق و عهد گرفته است كه فراعنه اين زمين آنان را نمى شناسند ولى آنان در بين ساكنان آسمانها معروفند، آنان اين پيكرهاى پاره پاره و اين بدنهاى به خون آغشته را جمع آورى و دفن خواهند كرد و در اين سرزمين براى پدرت كه سالار شهيدان است ، پرچمى خواهند افراشت كه در گستره زمان و گذشت شب و روز آثارش محو نشده و فرسوده نخواهد گشت . پيشوايان كفر و رهبران گمراهى در محور نابودى اش خواهند كوشيد و جز ترقى و رشد و اعتلا براى آن علم و پرچم اثرى نخواهد داشت .))
زينب (س ) و نعش برادر
راوى گويد: به خدا قسم هرگز فراموش نمى كنم زينب دختر على (ع ) را كه بر برادرش حسين (ع ) ندبه و ناله مى كرد و با صداى اندوهناك و دلى پر غم فرياد مى زد:
((يا محمداه ! اى جد بزرگوار كه درود فرشتگان بر تو باد! اين حسين توست كه در خون خود غلطان است و اعضايش از يكديگر جدا شده است و اينان دختران تو هستند كه اسير شده اند. از اين ستمها به خداوند و به محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به على مرتضى و به فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء شكايت مى كنم .
يا محمداه ! اين حسين توست كه در زمين كربلا برهنه و عريان افتاده است
و باد صبا خاكها را بر بدن او مى پاشد. اين حسين توست كه از ستم زنازادگان كشته شده است . آه و افسوس ! امروز روزى است كه جدم رسول خدا عليهم السلام از دنيا رفت . اى ياران محمد! اينان فرزندان پيغمبر شمايند كه آنان را مانند اسيران به اسيرى مى برند))
در روايت ديگرى وارد شده است كه زينب (س ) عرض كرد:
((يا محمداه ! دخترانت اسير و فرزندانت كشته شدند و باد صبا خاكها را بر آن بدنها مى پاشد. اين حسين توست كه سرش را از قفا بريدند و عمامه و رداى او را به غارت بردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه ظهر دوشنبه لشكرش را قتل و غارت كردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه خيمه هاى او را گسيختند.
پدرم فداى آن كسى باد كه ديگر كسى ندارد كه اسير گرفته شود.
پدرم فداى آن كسى باد كه زخم بدنش طورى نيست كه مرهم پذير باشد.
پدرم فداى آن كسى باد كه دوست بداشتم جانم فداى او شود.
پدرم فداى آن كسى باد كه دل پر از غم و غصه بود تا از دنيا رفت .
پدرم فداى آن كسى باد كه لب تشنه بود و با لب عطشان شهيدش كردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه جدش محمد مصطفى عليهم السلام پيغمبر خداست .
جانم فداى كسى باد كه او فرزند كسى است كه خورشيد به خاطر نماز او برگردانده شد.)) راوى گويد: به خدا قسم زينب (س از گريه خود،
هر دوست و دشمنى را به گريه انداخت .
ديدن مادر در خواب در شام غريبان
در كتاب ((مبكى العينون )) آمده : در شب شام غريبان ، حضرت زينب (س ) در زير خيمه نيم سوخته ، اندكى خوابيد، در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا(س ) را ديد. عرض كرد: مادرجان ، آيا از حال ما خبر دارى ؟!
حضرت فاطمه زهرا (س ) فرمود: تاب شنيدن ندارم . حضرت زينب (س ) عرض كرد: پس شكوه ام را به چه كسى بگويم ؟
حضرت فاطمه زهرا (س ) فرمود: ((من خود هنگامى كه سر از بدن فرزندم حسين (ع ) جدا مى كردند، حاضر بودم . اكنون برخيز و حضرت رقيه (س ) را پيدا كن .))
حضرت زينب (س ) از جا بر خاست . هر چه صدا زد، حضرت رقيه (س ) را نيافت . با خواهرش ام كلثوم (ع )، در حالى كه گريه مى كردند و ناله سر مى دادند، از خيمه بيرون آمدند و به جستجو پرداختند؛ تا اينكه نزديك قتلگاه صداى او را شنيدند. آمدند كنار بدنهاى پاره پاره ؛ رقيه (س ) خود را روى پيكر مطهر پدر افكنده و در حالى كه دستهايش را به سينه پدر چسبانيده ، است درد دل مى كند.
حضرت زينب (س ) او را نوازش داد. در اين وقت سكينه (ع ) نيز آمد و با هم به خيمه بازگشتند.
در مسير راه ، سكينه (س ) از رقيه (ع ) پرسيد: چگونه پيكر پدر را جستى ؟ او پاسخ داد: ((آن قدر پدر پدر كردم كه ناگاه صداى پدرم را شنيدم كه فرمود: بيا اينجا، من در اينجا هستم ))
غارت اهل حرم
پاه عمربن سعد به سركردگى شمر بن ذى الجوشن ،خيمه گاه را محاصره كردند. شمر ملعون دستور داد: وارد خيمه ها شويد و زينت و زيور زنان را غارت كنيد! جمعيت وارد خيام و حرم رسول خدا (ص ) شدند و هرچه بود، به غارت بردند. حتى گوشواره حضرت ام كلثوم ، دختر اميرالمؤ منين (ع ) را از گوشش كشيدند و گوشهاى آن مخدره را پاره كردند اراذل كوفه جامه زنان را از پشت سر مى كشيدند تا از بدنشان بيرون آورند.
سكينه نعش پدر را در آغوش گرفت
سكينه ، دختر امام حسين (ع ) نعش پدر را در آغوش گرفت ، هر چه كردند پدر را رها كند، ممكن نشد؛ تا آن كه عده اى اعراب آمدند و به عنف و جبر او را از بدن بابايش جدا كردندشيعيانم ! هر گاه آب گوارا مى نوشيد، مرا ياد كنيد؛ يا اگر غريب و شهيدى را ديديد، بر من بگرييد. اى كاش در روز عاشورا بوديد و مى ديديد چگونه براى طفل شير خوارم آب طلب مى كردم و بر من رحم نكردند.
گريه امام زمان (ع ) بر اسيرى زينب
حاج ملا سلطانعلى ، كه از جمله عابدان و زاهدان بود، مى گويد:
((در خواب به محضر مبارك امام زمان (ع ) مشرف شدم ، عرض كردم : مولاى من ! آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذكر شده است كه ((فلانذبنك صباحا و مساء و لابكين عينك بدل الدموع دماء)) صحيح است ؟ فرمود: آرى !
گفتم : آن مصيبتى كه در سوگ آن ، به جاى اشك خون گريه مى كنيد، كدام است ؟ آن مصيبت على اكبر است ؟ فرمود: نه ! اگر على اكبر زنده بود، او هم در اين مصيبت ، خون گريه مى كرد!
گفتم : آيا مقصود مصيبت حضرت عباس (ع ) است ؟ فرمود: نه ! بلكه آن حضرت عباس هم در حيات بود، او نيز در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
عرض كردم : آيا مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) است ؟ فرمود: نه ! اگر حضرت سيد الشهداء (ع ) هم بود، در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
پرسيدم : پس اين كدام مصيبت است ؟ فرمود: مصيبت اسير عمه ام زينب (س ) است
خبر اسارت زينب از زبان على (ع )
خبر به آتش كشيدن خحضرت زينب (س ) فرمود: زمانى كه ابن ملجم - لعنة الله عليه - پدرم را ضربت زد و من اثر مرگ را در آن حضرت مشاهده كردم ، به محضرش عرضه داشتم :اى پدرم ، ام ايمن برايم حديثى چنين و چنان نقل نمود، دوست دارم حديث را از شما بشنوم .
پدرم فرمود: دخترم ، حديث همان طور است كه ام ايمن نقل كرده ، گويا مى بينم كه تو و دختران اهل تو در اين شهر به صورت اسيران در آمده ، خوار و منكوب مى گرديد. هر لحظه هراس داريد كه شما را مردم بربايند. بر شما باد به صبر و شكيبايى . سوگند به كسى كه حبه را شكافته و انسان را آفريده روى زمين كسى غير از شما و غير از دوستان و پيروانتان نيست كه ولى خدا باشد.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) اين خبر را براى ما نقل مى نمودند، فرمودند: ابليس - لعنه الله عليه - در آن روز از خوشحالى به پرواز در مى آيد، پس در تمام نقاط دستياران و عفريتهايش را فرا خوانده به آنها مى گويد: اى جماعت شياطين ! طلب و تقاص خود را از فرزند آدم گرفته و در هلاكت ايشان به نهايت آرزوى خود رسيده و آتش دوزخ را نصيب ايشان نموديم ، مگر كسانى كه به اين جماعت - مقصود اهل بيت پيغمبر (ص )بپيوندند. از اين رو سعى كنيد نسبت به ايشان در مردم تشكيك ايجاد كرده و آنها را بر دشمنى ايشان وا داريد تا بدين وسيله گمراهى مردم و كفرشان مسلم و محقق شده و نجات دهنده اى بر ايشان به هم نرسد، ابليس با اينكه بسيار دروغ گو و كاذب است اين كلام را به ايشان راست گفت ، وى به آنها اطلاع داد.
اگر كسى با اين جماعت - اهل بيت (ص ) - عدوات داشته باشد، هيچ عمل صالحى برايش نافع نيست ، چنانچه اگر با ايشان محبت داشته باشد هيچ گناهى غير از معاصى كبيره ضررى به او نمى رساند.
زائده گويد: حضرت على بن الحسين (ع ) پس از نقل اين حديث برايم فرمودند: اين حديث را بگير ضبط كن . اگر در طلب آن يك سال شتر مى دواندى و در كوه و كمر به دنبال آن تفحص مى كرديد، محققا كم و اندك بود.
دلدارى و پرستارى از امام سجاد(ع )
امام سجاد (ع ) مى فرمايد: در روز عاشورا، وقتى پدرم را كشته و به خون آغشته ديدم و مشاهده كردم كه فرزندان آن حضرت با برادران و عموهاى خود به شهادت رسيده اند و از سوى ديگر زنان و خواهران را مانند اسيران روم و ترك مشاهده كردم ، فوق العاده نگران و ناراحت شدم و سينه ام تنگى كرد و نزديك بود كه روح از بدنم جدا شود.
همين كه عمه ام زينب مرا بدين حال ديد، گفت : ((ما لى اراك تجود بنفسك يا بقية جدى و ابى و اخوتى ))؛اى يادگار جد و پدر و برادرانم ! تو را چه شده است ؟ مى بينم كه نزديك است قالب تهى كنى ! از مشاهده انى منظره دلخراش بى تابى مكن . به خدا قسم اين (شهادت ) عهدى است كه خدا با جد و پدرت كرده است . خدا از مردمى كه ستمكاران آنان ران نمى شناسد، ولى در آسمانها معروف هستند، تعهد گرفته است كه ايشان اين اعضاى پاره پاره و جسدهاى غرقه به خون را به خاك بسپارند. ((لهذا الطف علما لقبر ابيك سيد الشهداء لايدرس اثره و...))؛ در اين سرزمين براى قبر پدرت بيرقى برافرازند كه اثر آن از بين نخواهد رفت و به آمد و رفت و شب و روزها محو نخواهد شد. پيشوايان و رهبران كفر و پيروان گمراه آنان ، براى از بين بردن آن قبر فعاليت ها مى كنند، ولى تلاش آنها جز بر عظمت آن قبر نخواهد افزود
مصايب اسارت از كلام حبيب بن مظاهر
برخى از فاضلان و دانايان روايت كرده اند كه : چون حسين به كربلا فرود آمد، پرچم را در زمين فرو برده و آن را به كسى از اصحاب و يارانش نداد، پس (سبب آن را) از حضرت پرسيدند؟ فرمود: به زودى صاحب و دارنده آن مى آيد، پس آنان منتظر و چشم به راه بوده ناگاه ديدند غبار و گرد بلند شد، امام حسين به اصحابش فرمود: صاحب و دارنده پرچم اين است كه روى آورده است ، ناگاه ديدند حبيب بن مظاهر (يامظهر) است . پس به پا خاسته ، فرياد كردند: حبيب آمد. پس (فرياد ايشان را) زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) شنيده فرمود: اين مردى كه روى آورده است كيست ؟ به او گفته شد: حبيب بن مظاهر است فرمود: سلام و درود مرا به او برسانيد پس تحيت و درودش را به او رساندند، و چون روز دهم محرم شد حبيب آمد و برابر خيمه و خرگاه زنان نشست ، در حالى كه سرش را در دامانش گرفته گريه مى كرد. سپس سرش را بلند كرد و گفت : آه آه ! اى زينب (مى بينم ) روزى يافته مى شوى كه تو را بر شتر كج رفتار (كه معتدل و ميانه رو نيست ) سوار كرده و به شهرها مى گردانند، و سر برادرت حسين رو به رويت باشد، و گويى اين سر من (بريده شده ) به سينه اسب آويخته گرديده كه آن را به و دو زانوى خود مى زند، پس زينب سرش را به ستون خيمه و خرگاه زده فرمود: ديشب برادرم مرا به اين (پيشامد) خبر داده و آگاهم ساخت .
ناگفته نماند: از اين سخنان حبيب بن ظاهر دانسته مى شود كه آن جناب علم منايا و بلايا (مرگها و پيشامده مصايب و اندوه ها) را مى دانسته .
هنگام سوار شدن بر محمل
آن ايام خوش ، هر گاه زينب مى خواست سوار بر محمل گردد، قمر بنى هاشم و على اكبر و سيدالشهداء او را كمك مى كردند تا به راحتى بر محمل سوار شود. عباس كمك او مى كرد تا سوار گردد. على اكبر طناب شتر را گرفته و سيدالشهداء كمر خواهر و دستهاى او را مى گرفت تا سوار محمل شود.
اما وقتى اسراء را خواستند از كربلا به كوفه انتقال دهند، زينب تمام زنان و طفلان را سوار نمود و فقط خود ماند كه سوار گردد. يادش به دوران خوش وصل تلاقى نمود. برگشت و رو به مقتل شهدا صدا زد: ((برادرم عباس !على اكبر! برخيزيد كه وقت سوارى آمده ، مرا سوار بر محمل نماييد. برخيزيد كه كه وقت اسيرى رسيده است . حسينم برخيز!..
تازيانه به زينب (س )
از بعضى مقاتل عامه نقل شده است : زمانى كه اهل بيت (ع ) را وارد شام نمودند عليا مخدره زينب (س ) به شمر ملعون فرمود: ما را از راه خلوتى عبور دهيد. آن لعين اعتنا نكرد و چند تازيانه به بى بى زد. عليا مخدره ناراحت شد و به زمين امر فرمود: فرو ببر او را، و زمين تا كمر او را فرو برد. صداى نازنين امام حسن (ع ) بلند شد: خواهر، براى رضاى خدا صبر كن . بى بى زينب به زمين امر فرمود: رهايش كن ، و زمين رهايش كرد.
ديدن صحنه دلخراش
زينب (س ) از كجاوه روى آورده سر برادرش را ديد و به سختى پيشانى خود را به چوب جلو كجاوه زد، تا اينكه ديدم خون از زير مقنعه و روسرى او بيرون مى شد، و تكه پارچه اى را به آن خون اشاره نمود، يعنى تكه پارچه اى روى آن زخم نهاد.
ناگفته نماند: عليا حضرت زينب (س ) با آن همه صبر و شكيبايى كه داشت چگونه و چرا با ديدن سر و مطهر برادر پيشانى اش را به چوب كجاوه زد، طورى كه از آن خون جارى و روان گشت ؟ مى توان گفت : از بسيارى مصايب و اندوه ها و صبر و شكيبايى و خوددارى نمودن خون در قلب و همه جاى بدن او فشار آورد كه حتما بايستى حجامت (بادكش كردن و خون گرفتن از بدن به وسيله مكيدن با شاخ و جز آن و تيغ زدن به پوست بدن ) يا فصد (رگ زدن ) نمود، تا خون از فشار باز ايستد و پيشامدى روى ندهد، و چون وسيله حجامت و فصد نبود، به اشاره سر بريده امام (ع ) سرش را به سختى به چوب كجاوه زده تا خون گرفته شده از فشار باز ايستد، و مى توان ((فنطحت جبينها)) به صيغه مجهول خواند، يعنى عليا حضرت زينب (س ) چون روى آورد و سرش را از كجاوه بيرون نمود و سر برادرش را ديد پيشانى به چوب جلو كجاوه زده شد، و اينكه به جاى ((نطح ))، ((نطحت )) گفته ، براى آن است كه جبين براى مذكر و مؤ نث استعمال شده و و به كار رفته مگر اينكه گفته شود: اين سخن درست نيست براى اينكه جبين كه براى مذكر و مؤ نث استعمال مى شود به معنى جبان و ترسو است نه به معنى پيشانى ، ((والله العالم )).
خلاصه عليا حضرت زينب (س ) در آن هنگام آغاز نموده و فرمود:
1-اى هلال و ماه نو (ماه شب اول ماه قمرى ) كه چون به حد و پايان كمال و آراستگى رسيد (ماه شب چهارده شد)، پس خسوف و ماه گرفتن آن فرا گرفت و غروب و ناپديد شدن را آشكار ساخت . (اينكه عليا حضرت زينب (س ) سر برادر را تشبيه به هلال و ماه نو نموده ، شايد براى آن بوده كه اهل كوفه با دست هاشان به يكديگر اشاره به سر مقدس اباعبدالله الحسين (ع ) مى كرده و مى گفتند: اين است سر امام حسين (ع ) چنان كه مردم هنگام استهلال و جست و جوى ماه نو كردن ، به ويژه در شب اول ماه رمضان و شب اول ماه شوال و ذى الحجه ، با دست هاشان به يكديگر هلال و ماه نو را كه به شكل كمان ديده مى شود، اشاره نموده ، نشان مى دهند).
2- اى پاره دل من ! (اين پيشامدها) گمان نمى بردم ، اين كار تقدير و نوشته شده بود (خداى تعالى حكم نموده و فرمان داده و خواسته است ).
3- اى برادر! با فاطمه خردسال سخن بگو كه محققا نزديك است دل او (از فراق و جدايى ) گداخته شود.
4- اى برادر! دل تو بر ما مهربان بود، چه شده است آن را كه سخت و استوار گرديده (چرا به ما التفات نداشته و روى نمى آورى )؟
5- اى برادر! كاش (زين العابدين ) على (بن الحسين ) را هنگام اسيرى و دستگيرى و يتيمى و بى پدرى مى ديدى كه به جا آوردن واجبات را به نحو كامل طاقت و توانايى ندارد و(و در برخى از نسخ و نوشته ((لا يطيق جوابا)) نوشته شده ، يعنى جواب و پاسخ دادن را طاقت ندارد و اين انسب و شايسته تر است ).
6- هر گاه او را به زدن (با تازيانه و جز آن ) به درد آورند با ذلت و خوارى تو را صدا زند، در حالى كه اشك ريزان (از چشمانش ) جارى و روان سازد.
7- اى برادر! او را به خود بچسبان و نزديك گردان و دل ترسانش را تسكين داده و آرام نما.
9- چه بسيار يتيم و پدر مرده ذليل و خواست است ، هنگامى كه پدرش را فرياد نموده و بخواند و پاسخ دهنده اى او را نبيند.
توجه به سر برادر
حضرت زينب كبرى (س ) توجه به سر برادر نمود، حضرت به او فرمود: ((يا اختاه اصبرى فان الله معنا))؛ خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست .
در سرالاسرار (ص 306)، و نيز منهاج الدموع (ص 385) و كتاب عوالم (ص 169) آمده كه منهال گفت : سوگند به خدا، ديدم سر امام حسين (ع ) در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: ((لا حول و لاقوة الا بالله )).
گشودن چشم به چهره مبارك امام حسين (ع )
حضرت آيت الله مرعشى (ره ) فرمودند: وقتى كه حضرت فاطمه (س ) قنداقه حضرت زينب (س ) را به محضر رسول الله (ص ) برد؛ اين نوزاد عزيز فاطمه (س ) چشم مبارك را براى هيچ كدام از اهل بيت باز نكرد و تنها وقتى قنداقه در بغل امام حسين (ع ) قرار گرفت ، چشم مباركش را گشود!
و افزودند: در مجلس يزيد - عليه اللعنة و العذاب - نيز سر مبارك آقا از فراز نيزه به تمام اسرا نگاه كرد، ولى وقتى كه مقابل حضرت زينب كبرى (ع ) رسيد، چشمها را روى هم گذاشت و از گوشه هاى چشم مباركش اشك جارى شد. گويى مى خواست فرموده باشد كه : خواهر عزيز، از اينكه اين همه محبت به يتيمانم كرده ايد، ممنون شما هستم ، و بيش از اين مرا خجل مكن .
مسير اهل بيت از كوفه تا شام
بارى ، خاندان پيامبر (ص ) را به سوى شام حركت دادند. مسيرى كه براى بردن آنها از كوفه تا شام انتخاب كرده بودند، دوازده شهر يا قصبه و قريه بود كه برخى نام آنها را به اين شرح نوشته اند: تكريت ، لينا، جهينه ، موصل ، سينور، حماه ، معره نعمان ، كفر طاب ، حمص ، بعلبك ، دير راهب و حران .
برخى ديگر از اين مناطق نيز نام برده اند: قادسيه ، حرار، عروه ، ارض صلينا، وادى نخله ، ارمينا، كحيل ، تل عفة ، جبل سنجار، عين الورد، دعوات ، قنسرين و حلب ، كه جمعا بيست و پنج منزل و جايگاه مى شود و برخى هم تا چهل مكن نام برده اند كه در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتى ماءموران پسر زياد و همراهان وارد مى شدند و مردم با آگاهى از ماجرا و وضع اسيران همراهشان ، و آنها را مى شناختند، با عكس العمل شديد و تنفر و انزجار اهالى و ساكنان رو به رو مى شدند و بر يزيد و كشندگان امام (ع ) نفرين و لعنت مى فرستادند حتى در برخى از جاها برخوردهايى هم ميان آنان و ماءموران رخ مى داد، در چند جا نيز آنها را به شهرها و قصبه ها راه ندادند. در كتابهاى معتبر تاريخى از بانوى بزرگوار ما حضرت زينب (س ) در طول اين راه سخنى و يا خطبه اى نقل نشده استيزيد سرمست و مغرور و دار و دسته او كه شهادت امام (ع ) و ياران او را پيروزى بزرگى براى خود مى پنداشتند براى ورود خاندان آن حضرت به صورت اسيران جنگى جشن و چراغانى مفصلى ترتيب داده بودند و هر گوشه شهر را به نحوى آذين بسته و دسته هاى خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادى و پايكوبى واداشته بودند.
از سهل بن ساعدى نقل شده است كه مى گويد:
آن روز من از شام مى گذشتم و مى خواستم به بيت المقدس بروم . با مشاهده آن منظره متحير شدم و هر چه فكر كردم كه اين چه عيدى است كه مردم اين گونه شادى مى كنند و من از آن بى اطلاعم متوجه نشدم تا آنكه با جمعى روبه رو شدم كه با هم گفت و گو مى كردند. از آنها پرسيدم : آيا شما عيدى داريد كه من نمى دانم ؟!
گفتند:اى پيرمرد! مثل اينكه در اين شهر غريب هستى ؟
گفتم : من سهل بن سعد هستم كه افتخار درك محضر رسول خدا (ص ) را داشته و آن حضرت را ديده ام .
گفتند: اى سهل ! عجب اين است كه از آسمان خون نمى بارد و زمين اهل خود را فرو نمى برد!
پرسيدم : براى چه ؟ مگر چه شده است ؟
گفتند: اين سر حسين بن على (ع ) است كه براى يزيد مى آورند... تا آخر حديث .
از كامل بهايى نقل شده است كه : خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگه داشتند تا شهر را چراغان و زينت كنند. در اين سه روز شام را به نحوى بى سابقه تزيين كردند. آن گاه گروه بسيارى حدود پانصد هزار نفر زن و مرد براى تماشا به استقبال كاروان اسيران از شهر خارج شدند و سركردگان و اميران نيز دف زنان و رقص كنان و پايكوبان حركت كردند...
اين راوى پس از تشريح وضع مردم و جشن و سرور آنها مى نويسد: در آن روز كه چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول بود، جمعيت در بيرون شهر به قدرى زياد بود كه روز محضر را در يادها زنده مى كرد. براى يزيد بن معاويه سراپرده وسيع و تختى نصب و حاشيه آن را به انواع جوهر مرصع كرده و در اطراف آن كرسيهاى زرين و سيمين نهاده بودند...
به هر صورت از مجموع اين نقل ها معلوم مى شود چه تدارك عظيمى براى اين جشن شوم ديده و چه مراسمى بر پا كرده بودند معلوم است كه در چنين شرايطى بر خاندان مظلوم و داغديده اهل بيت پيغمبر، با ديدن آن مناظره و احوال چه گذشته است !
از بانوى قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخنى نقل نشده ، مگر پس از ورود به مجلس يزيد، كه آن جا چنان غرور و نخوت او را درهم شكست و او را چنان با چند جمله كوبنده و يك سخنرانى پر مغز و فصيح رسوا مى كرد كه مجال هر گونه عوام فريبى و عذر خواهى واداشت ، و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب ، او را به محاكمه كشيد كه عموم محدثان و مورخان شجاعت آن حضرت را در اين محاكمه كشيدن و گفت و گو ستوده اند.
خطابه زينب (س ) در كوفه
پس از شهادت امام حسين (ع )، بلافاصله امانت بزرگ پى گيرى راهش ، به دوش زينب كبرى (س ) گذارده شد و او با سخنان آتشين خود، خفتگان را بيدار و ياغيان و سركشان را رسوا مى كرد.
هنگامى كه كاروان اسيران ، در آن جو پر از ظلم و خفقان به كوفه رسيد، زنان و مردان و كودكان كوفه در دو طرف مسير صف كشيده بودند و نظاره مى كردند. برخى ناراحت و برخى بهت زده و گروهى نيز از شدت تاءثر اشك مى ريختند. حضرت زينب نگاهى به مردم افكند و با اشاره خواست همه سكوت كنند. آن گاه با شجاعتى بى نظير و على وار به سخنرانى ايستاد:
((هان ، اى مردم كوفه ! اى اهل نيرنگ و فريب ! گريه مى كنيد؟!اى كاش هيچ گاه اشك چشم هايتان تمام نشود و هرگز ناله هايتان خاموش نگردد. همانا مثل شما مثل زنى است كه رشته خويش را پس از خوب بافتن ،
پنبه نمايد. شما سوگندهاى خود را دست آويز فساد، در ميان خويش قرار داديد.
((هان ! آگاه باشيد! چه بد است آن بار گناهى كه بر دوش گرفته ايد.
و عار شديد ننگى كه هيچ گاه لكه آن از دامن خود نتوانيد شست و چگونه مى توانيد اين ننگ را بشوييد كه نواده خاتم پيامبران و معدن رسالت را كشتيد، در حالى كه او مرجع رفع اختلافها و راهنماى زندگى تان بود و سرور و سالار جوانان اهل بهشت . گناهى بس بزرگ و كارى بسيار شوم مرتكب شده ايد.
((آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد؟ آگاه باشيد كه چه بد و زشت بود آنچه نفستان به شما فرمان داد كه هم خدا را بر شما خشمگين نمود و هم در عذاب جاودانه خواهيد بود.
((آيا مى دانيد كه كدام جگرى را شكافتيد؟ و چه خونى را ريختيد؟ و كدام پرده نشينانى را از پرده بيرون كشيديد؟ كارى بس زشت و منكر مرتكب شديد كه نزديك است آسمان ها از هول آن فرو ريزند و زمين بشكافد و كوه ها از هم متلاشى گردند.))